تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1292

مساهمون:

ص١٢٩٢
( . . . با آنهمه راستى كه ميزان دارد * ميل از طرفى كند كه او بيشتر است . )
سعدى . نظير : هر جا سنگ است بپاى لنگ است . سنگ بدر بسته مىآيد .
گر در يمنى چو با منى پيش منى گر پيش منى چو بىمنى در يمنى
( . . . من با تو چنانم اى نگار يمنى * خود در غلطم كه من توام يا تو منى . )
منسوب به شيخ ابو سعيد ابو الخير .

گر دست ما تهى است ولى چشم ما پر است .

گردش ز انديشه بيرون بود

به‌بينيم فرجام آن چون بود * كه . . . )
فردوسى .
گردش قبهء چنين پركار نه بعلم است پس بچيست بيار . اوحدى .
گر دعا جمله مستجاب شدى هر دمى عالمى خراب شدى . اوحدى . نظير :
همانكه آنش ثنا خواند اينش لعنت كرد * بسوى آن حجرى بود و سوى اين گهرى خداى زين دو دعا خود كدامرا شنود * كه نيست برتر از او روز داد دادگرى اگر بقول تو جاهل خداى كار كند * از آسمان نچكد بر زمين من مطرى .
ناصر خسرو

گرد كردن .

( يا ) گرد خاستن . بر دادن . ثمر بخشيدن .
عاشق بىطلب چه گرد كند * مرد بايد كه كار مرد كند .
اوحدى ؟ سنائى ؟
زر بايد خاك بر سر شعر * زو گرد چه خيزد ارچه خيزد .
جمال الدين عبد الرزاق .
سخاوت تو چه خواهد ز جان سنگينش * چه گرد خيزد از اين خاك پاى راه‌نشين .
كمال اسمعيل .
آنچنان علم خود چه گرد كند * كه نه زر بر دل تو سرد كند .
اوحدى .
راستى را چه گرد برخيزد * با سخايش از اين محقر خاك .
كمال اسمعيل .

گرد كردى لاغلاغو « 1 » دراز كردى خاك‌انداز

.
گر دل ايمن و كفافت هست ملكت قاف تا بقافت هست . اوحدى .

گر دل به يارى كس دهد بارى به يارى همچو تو

خوبان فزون از حد ولى نتوان بهر كس داد دل . . . )
هاتف . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .

گر دلى دارد نگزيردت از دلدارى

گر تنى دارى جانيت ببايد ناچار . . . )
ظهير .

گرد نادر گشتن از نادانى است

. . . هر كسى را كى ره سلطانى است . )
مولوى . رجوع به : بر نادر حكم . . . ، شود .
گرد نام پدر چه ميگردى پدر خويش باش اگر مردى . سعدى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
هامش
( 1 ) لاغلاغو گويا بمعنى كاسه باشد .