از پس هجر فراوان چون بديدم در رهش * آن بتى را كافت آفاق و فتنهء برزن است
گفتم ايجان از پى يك وصل چندين هجر چيست * گفت من قصابم اينجا گرد ران با گردن است .
سنائى .
بود با گرد ران گردن و ليكن * بهر جو سنگ خروارى نباشد .
انورى .
اشاره :
گرفتم كه بر شعر واقف نهاى * كه تو مرد يك پيشه و يك فنى
ندانى كه گر ديگرى گويد اين * چو روحانى و صابر و سوزنى
على القطع ناجار و بىهيچ شك * تو گر گرد رانى و گر گردنى
بگويد در آخر بدين قافيه * كه آخر بگو تا كى از غر زنى
بناگفتنى در كشانى مرا * تو اى احمق خر ز ناكردنى .
انورى .
دلبرى دارى به از جان نيست غم گو جان مباش * گرد رانى هست فربه گو بر او گردن مباش .
سنائى .
زمانه خصم ترا گرد ران به سنگ نياز * شكست اگرچه كه گردن فراز بد چو هيون .
ابن يمين .
زانكه او كرد گردنى با تو * شير خشم تو گرد ران برداشت .
مجير بيلقانى .
چون قفا ديدى صفا را هم ببين * گرد ران با گردن آمد اى امين .
مولوى .
حكمت اين اضداد را برهم به بست * اى قصاب اين گرد ران با گردن است .
مولوى .
در سفر بىخطر فتوحى نيست * هست پهلوى گرد ران گردن .
ابن يمين .
هر سقط گردنيست پهلو ساى * زان ز دل طمع گرد ران برخاست .
خاقانى .
اسب شطرنج است گوئى بر بساط امتحان * هيچ پيدا بر تنش نه گرد ران نه گردنى .
سيف اسفرنك .
خواجگان گردن ار برخاستند * خواجگان گرد ران بنشستهاند .
كمال اسمعيل .
غبنا و حسرتا كه رساند به من همى * يك سود را زمانه بخروارها زيان
چندين هزار آفت و يك ذره منفعت * چندين هزار گردن و يكپاره گرد ران .
وطواط .
بمير از خويشتن تا زنده مانى * كه بىشك گرد ران با گردن آمد .
عطار . نظير
گل با خار است و صاف با دردى .
سعدى .
گر در جهان دلى ز تو خرم نميشود بارى چنان مكن كه شود خاطرى حزين .
عماد فقيه .
رجوع به : اگر بارى ز دوشم . . . ، شود .
گر درم دارى گزند آرد بدين بفكن او را گرم و درويشى گزين .
منسوب برودكى .
گر در همه شهر يك سر نيشتر است در پاى كسى رود كه درويشتر است