تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1293

مساهمون:

ص١٢٩٣

گردن بيطمع بلند بود

هركه بر خود در سؤال گشاد * تا بميرد نيازمند بود آز بگذار و پادشاهى كن . . . )
سعدى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .

گردن خاريدن .

مماطله و دفع الوقت كردن .
پس از صد وعده كم دادى ترا امروز مىبينم * بياور بوسه‌اى گردن چه ميخارى چه ميگوئى .
اوحدى .

گردن خم را شمشير نبرد .

نظير :
زيادى كو كلاه از سر كند دور * گياه آسوده باشد سرو رنجور .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
گردنده اختر بيك راى نيست بيك طبع بر دور پيماى نيست ( كه . . .
برآوردهء دى كند واژگون * چو فردا خور از پرده آيد برون بكشتى گرت دوش زد بادبان * سحر لنگرش بگسلد بيگمان . )
مرحوم اديب .

گردن ما از مو باريكتر شمشير شما از الماس برنده‌تر .

بمزاح ، نهايت مطيع و فرمان بردار شمايم .

گردن مخار ضيغم غضبان را

با خود مرا بخشم ميار اى چرخ . . . )
قاآنى . رجوع به : كام شير خاريدن ، شود .
گردن منه ار خصم بود رستم زال منت مكش ار دوست بود حاتم طى
( گر زانكه بر استخوان نماند رگ و پى * از خانهء تسليم منه بيرون پى . . . )
خاقانى .
گردن و ريش و پاى و قد دراز از حماقت حديث گويد باز . اوحدى . رجوع به : الاحمق من طال . . . ، شود .
گر دو برادر نهد پشت پشت تن كوهرا باد ماند بمشت
( ز دانا تو نشنيدى اين داستان * كه برگويد از گفتهء باستان كه . . . )
فردوسى . رجوع به : آرى به اتفاق . . . ، شود .

گرد و سوار گرد و مرد .

خاكساران جهانرا بحقارت منگر * تو چه دانى كه در اين گرد سوارى باشد .
اوحدى .
تو ز دورى مىنبينى غير گرد * اندكى پيش آ ببين در گرد مرد .
مولوى .
مگر ز آه مظلوم گردى بجنبد * وز آن گرد صاحب كلاهى برآيد .
ملك الشعراء بهار .
در اين خاك تيغ دليرى بتابد * در اين دشت گرد سياهى برآيد .
ملك الشعراء بهار .

گردون بجز موافقت دون نميكند

بنگر كجا شدند و چه زرها گذاشتند * كسرى و كيقباد و فريدون و زال زر . . . و ايام جز خسيس نميپرورد دگر . )
عمعق .