گردن بيطمع بلند بود
هركه بر خود در سؤال گشاد * تا بميرد نيازمند بود
آز بگذار و پادشاهى كن . . . )
سعدى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
گردن خاريدن .
مماطله و دفع الوقت كردن .
پس از صد وعده كم دادى ترا امروز مىبينم * بياور بوسهاى گردن چه ميخارى چه ميگوئى .
اوحدى .
گردن خم را شمشير نبرد .
نظير :
زيادى كو كلاه از سر كند دور * گياه آسوده باشد سرو رنجور .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
گردنده اختر بيك راى نيست بيك طبع بر دور پيماى نيست
( كه . . .
برآوردهء دى كند واژگون * چو فردا خور از پرده آيد برون
بكشتى گرت دوش زد بادبان * سحر لنگرش بگسلد بيگمان . )
مرحوم اديب .
گردن ما از مو باريكتر شمشير شما از الماس برندهتر .
بمزاح ، نهايت مطيع و فرمان بردار شمايم .
گردن مخار ضيغم غضبان را
با خود مرا بخشم ميار اى چرخ . . . )
قاآنى .
رجوع به : كام شير خاريدن ، شود .
گردن منه ار خصم بود رستم زال منت مكش ار دوست بود حاتم طى
( گر زانكه بر استخوان نماند رگ و پى * از خانهء تسليم منه بيرون پى . . . )
خاقانى .
گردن و ريش و پاى و قد دراز از حماقت حديث گويد باز .
اوحدى .
رجوع به : الاحمق من طال . . . ، شود .
گر دو برادر نهد پشت پشت تن كوهرا باد ماند بمشت
( ز دانا تو نشنيدى اين داستان * كه برگويد از گفتهء باستان
كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : آرى به اتفاق . . . ، شود .
گرد و سوار گرد و مرد .
خاكساران جهانرا بحقارت منگر * تو چه دانى كه در اين گرد سوارى باشد .
اوحدى .
تو ز دورى مىنبينى غير گرد * اندكى پيش آ ببين در گرد مرد .
مولوى .
مگر ز آه مظلوم گردى بجنبد * وز آن گرد صاحب كلاهى برآيد .
ملك الشعراء بهار .
در اين خاك تيغ دليرى بتابد * در اين دشت گرد سياهى برآيد .
ملك الشعراء بهار .
گردون بجز موافقت دون نميكند
بنگر كجا شدند و چه زرها گذاشتند * كسرى و كيقباد و فريدون و زال زر . . .
و ايام جز خسيس نميپرورد دگر . )
عمعق .