نظير :
گر ايدونكه اين تيغزن رستم است * بر اين دشت ما را گه ماتم است .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
گر ايوان من سر بكيوان كشيد همان شربت مرگ بايد چشيد .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
گر ببندد بروز شب پره چشم چشمهء آفتابرا چه گناه گر بپرد پشه چندانيكه هست كى كمال صرصرش آيد بدست .
عطار .
گر بپيرى دانش بدگوهران افزون شدى روسيهتر نيستى هر روز ابليس لعين .
منوچهرى
رجوع به : پير كز جنبش . . . ، شود .
گر بتازى كسى ملك بودى بو الحكم خواجهء فلك بودى
( . . . مرد را چون هنر بباشد كم * چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم
روح با عقل و علم داند زيست * روح را پارسى و تازى كيست
بو لهب از زمين يثرب بود * ليك قد قامت الصلا نشنود
بود سلمان خود از ديار عجم * بر در دين همى سپرد قدم
كى شد از بهر پارسى مقهور * تاج منا ز فرق سلمان دور . )
سنائى .
رجوع به : جنگ از الفاظ خيزد . . . ، شود .
گر بترسى زانكه ديگر كس بجويد عيب تو چشمت از عيب كسان لختى ببايد خوابنيد .
ناصر خسرو .
رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
گر بترسى ز ناصواب جواب وقت گفتن صبور باش صبور .
ناصر خسرو .
گر بجانى بخرى يكدم خوش ارزانست
دم خوش بايدت از خويش برون آى . * چو گل كز پى يكدم خوش پوست بر او زندانست
دل خوش دردم خوش جوى كه چون صبح نخست . . . )
اثير اومانى .
گر بجوانى و به پيريستى پير به مردى و جوان زيستى .
عسجدى .
رجوع به : مرگ پير و جوان نميشناسد ، شود .
گر بخواهى كت نيازارد كسى بر سر گنج كمآزارى نشين .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
گر به دريا روند خشك شود
خاك از ايشان چگونه مشك شود . . . ،
اوحدى .