رجوع به : بسيار بد باشد . . . ، شود .
چون بديدم هزار چندانى ( يا ) هزار چندان بود .
چون براقى ندارى اندر ده * لاشه خر را بدست دزد مده .
سنائى .
چون برد آبشور استسقا ؟ * ( تشنگى آبشور ننشاند
مخور آن كت از او شكم راند * آبشور است نعمت دنيا . . .
سنائى .
چون برف بود بجاى سبزه * ديماه بود نه ماه نيسان
ناصر خسرو .
چون برون رفت از تو حرص آنگه درآيد در تو دين * چون درآيد جبرئيل آنگه برون شد اهرمن .
سنائى .
نظير : ديو چو بيرون رود فرشته درآيد ، و رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
چون بزرگيرى كمر گردد دوال * ( ديوت از طاعت پرى گردد چنانك . . . )
ناصر خسرو .
چون بزهخواهى كرد بارى بزهء بىمزه نباشد . از قابوسنامه . نظير : حرام خورى آن هم شلغم ! ان تسرق فاسرق الدره و ان تزن فأزن بالحره .
چون بستانى بيادت داد * كز دادوستد جهان شد آباد
چون بستگى رسد بنهايت گشاده گيست .
وحيد قزوينى . رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
چون بسى ابليس آدم روى هست * پس بهر دستى نشايد داد دست .
مولوى .
چون به شكار شغال روى سامان شير كن . احتياط را ساز و آمادگى بيش از آنچه ضرور مينمايد داشته باش . نظير : سامان شير كن به شكار شغال رو .
چون بشورد بحر كشتى را سكون لنگر دهد * ( اين جهان بحر است و ما كشتى و عدلش لنگر است . . . )
معزى .
چون بفرمان زن كنى ده و گير * نام مردى مبر به ننگ بمير
پيش خود مستشار گردانش * ليك كارى مكن بفرمانش .
اوحدى .
شاوروهن و خالفوهن . حديث . و رجوع به : چو زن شاه شد . . . ، شود .
چون بگردش نميرسى واگرد .
چون بماند رمه چو از گرگ درنده سازى شبان * ( تو انصاف ده . . . )
مسعود سعد .
چو نبود بايزد گرايندگى * نباشد ز بدكار شرمندگى
( . . . چو بر روز بادا فرهى نگروى * بهر سو كه ديوت دواند دوى . )
حضرت اديب .
چون بود شاه را نكوكردار * مملكت را فزون شود مقدار .
سنائى .
چون نبود وصل دلبر راى دلبر * بود صد بار هجر از وصل خوشتر .
اوحدى .
چون بوق زدن باشد در وقت هزيمت * مرديكه جوانى كند اندرگه پيرى .
از قابوسنامه . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .