چون بود خوش از مشك جدا گشت و زر از سنگ * بيقدر شود مشك و شود سنگ مزور .
ناصر خسرو .
نظير : چوب صندل بو ندارد هيزم است .
چون بيك شهر دو كدخداى * بود بوم ايشان نماند بپاى
( بديدم چو يكدل دو انديشه كرد * ز هر دو برآورد ناگاه گرد
چنان . . . )
فردوسى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
چون بيكى پارهپوست ملك توانى گرفت * غبن بود در دكان كوره و دم داشتن .
خاقانى .
نظير :
كاوه كه داند زدن بر سر ضحاك پتك * كى شودش پاىبند كوره و سندان و دم .
خاقانى .
رجوع به : همت بلنددار . . . ، شود .
چون پاى ديوار كندى مأيست .
در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى بأيست .
سعدى .
يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نظر كرد و ديد
بگفتا گر اين مرد بد مىكند * نه با من كه با نفس خود مىكند .
سعدى .
چون پرده ز روى كارها بردارند * معلوم شود كه درچه كاريم همه .
رجوع به : اگر بهر گناهى بگيرند . . . ، شود .
چون پست بودت قامت دانش * چون سرو چه سود مر ترا بالا .
ناصر خسرو .
رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
چون پلنگى شكار خواهد كرد * قامت خويشتن نزار كند
( چشم زخمى كه بود هست يقين * كه دلالت بر اقتدار كند . . .
ناف آهو از آن سبب بوياست ( كذا ) * كه طرب دردمند زار كند
پيش دانا زمان شدت دى * قصهء راحت بهار كند . )
عمادى شهريارى .
چون پير شدى حافظ از ميكده بيرون رو * رندى و هوسناكى در عهد شباب اولى .
حافظ . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
چو پير شدى ز كودكى دست بدار * بازى و ظرافت بجوانان بگذار .
سعدى .
رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
چون پيمبر نهاى ز امت باش * ( مرد همت نه مرد نهمت باش . . . )
سنائى .
چون تنپوشيده گشت اندوه برهنگى مبر كه بسيار برهنگان ديدم پس از پوشيده شدن تن ، و پوشيدگان پيش از برهنه شدن كه نماندند . مرزباننامه .
چون تن درستى تيمار بيمار دارد پزشك ناخوانده آيد . تمثل :