مثل . . . ) قاآنى .
چه گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال * ( محل قابل و آنگه نصيحت قايل . . . )
سعدى .
چو گيتى را به آسانى توان خورد * چه بايد با همه كس دشمنى كرد .
ويس و رامين .
چو گيتى ندارد درنگ * سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ .
( و ديگر . . . ) فردوسى .
چو گيتى ندارد وفا با كسى * گدائى به از پادشاهى بسى .
امير خسرو .
نظير :
چو عالم شدن خواهد از ما تهى * گدائى بسى به ز شاهنشهى .
حافظ .
چو لشگر بود اندك و يار بخت * به از بيكران لشكر و كار سخت .
( بزرگانش گفتند كز بيشوكم * اگر بخت ياور بود نيست غم
گه رزم پيروزى از اختر است * نه از گنج بسيار وز لشگر است
بس اندك سپاها كه روز نبرد * ز بسيار لشگر برآورد گرد . . . )
اسدى .
رجوع به : كم من فئة قليلة . . . ، شود .
چو لؤلؤ گرفتى صدفگو بمير * ( جهان است عمان و مردم صدف
صدف را ز لؤلؤ بود خود شرف * ز كام صدف شو تو لؤلؤ بگير . . . )
حضرت اديب . رجوع به : آب زر بايد . . . ، شود .
چو مال نيست ميسر بدل توانگر باش * ( غناى طبع بود كيمياى روحانى . . . )
صائب .
چو محرم شدى ايمن از خود مباش * كه محرم بيك نقطه مجرم شود .
چو مدت نماند مداوا چه سود . * ( طبيب ار چه داند مداوا نمود . . . )
نظامى .
چو مرد باشد بر كار و بخت باشد يار * ز خاك تيره نمايد بخلق زر عيار .
بو حنيفهء اسكافى .
چو مرد بر هنر خويش ايمنى دارد * شود بديدهء دشمن بجستن پيكار .
عنصرى .
نقل از العراضه .
چو مرد رفت ز ميدان چه خود و چه معجر * ( چو راد رفت ز دنيا چه جهل و چه دانش . . . )
قاآنى .
چو مرد گشت دنى قولهاى اوست دنى * چو مرد و الا شد گفتههاى او والاست .
ملك الشعراء بهار .
چو مردم است به صورت اگرچه نادان ليك * ثمر نيارد فرهنگ و علم مردگيا .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
چو مردم ز سر ناهراسان بود * سرافكندن دشمن آسان بود
( . . . كسى كز سر خويش ترسد بجنگ * سر ديگرى را كى آرد بچنگ . )
امير خسرو .
چو مرد ياوه كند راه رشد نيست شگفت * بقعر چاه درافتد ز اوج عزت و جاه .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .