ستم خيزدت عبره پيش * كه نتوان بره خورد چون مرد ميش . . . )
امير خسرو .
نظير :
تا برى زير سايه بازش رخت * شاخه بر بر ميار بيخ درخت
بره خواهى و كشك و روغن و شير * ميش را پشم گير پوست مگير .
دهخدا .
چو كشور شود پر ز بيداد و كين * بود همچو بيمارى اندوهگين
نباشد پزشكش كسى جز كه شاه * كه درمانش سازد بگنج و سپاه .
اسدى .
چو كعب الغزال است پينو « 1 » و ليكن * نه با طعم كعب الغزال « 2 » است پينو .
امير معزى
تمثل :
بهبين كه مير معزى چه خوب ميگويد * حديث هيئات پينو و شكل كعب غزال .
انورى .
تو را نظير كه گويد جز آنكه نشنيده است * حديث هيئات پينو و شكل كعب غزال .
رفيع الدين لنبانى .
رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
چو كفر از كعبه برخيزد كجا ماند مسلمانى . رجوع به : هرچه بگند نمكش . . . ، شود .
چو كليم و مسيح كى گردد * هركه چوب و گليم و خر دارد .
( بتجمل چو تو نگردد خصم * خود ندارد هنر وگر دارد . . . )
انورى .
چو كنعان را طبيعت بىهنر بود * پيمبرزادگى قدرش نيفزود .
سعدى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
چو كور است گردون چهچيز از هنر * چو كر است گردون چه سود از فغان .
مسعود سعد .
چو گاوى كه عصار چشمش به بست * دوان تا شب و شب همانجا كه هست .
سعدى .
چو گرگ گرسنه اندر فتد ميان رمه * چه ميش چه بره دندانشرا چه بخته « 3 » چه شاك
سوزنى .
چو گشتى تمام آيدت كاستى * ( درفشان مهى بودى از راستى . . . )
اسدى .
رجوع به : فواره چون بلند شود . . . ، و رجوع به : اذا تم . . . ، شود .
چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخنگوى در مردمى خوار گشت
( كسى را كه مغزش بود پرشتاب * فراوان سخن باشد و ديرياب . . . )
فردوسى . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود .
چو گل چنند ز گلبن همى چه ماند خار * ( جهان همه چو يكى گلبن است و او چو گل است . . . )
فرخى .
چو گل كى دهد بار خار درشت * گهر چون صدف كى دهد سنگ پشت .
( كجا آيد از غرم كار هژبر * كجا آورد گرد باران چو ابر . . . )
اسدى .
چو گل نباشد در باغ هم خوش است خويد . * ( اگرچه قافيه يابد خلل ولى به
هامش
( 1 ) پينو كشك است
( 2 ) كعب الغزال زبان بره است كه قسمى شيرينى باشد .
( 3 ) گوسفند سه ساله