چو فرمان دهنده بكژى شتافت * ز فرمانبران راستى رخ بتافت .
حضرت اديب .
چو فقر از در درون آيد برون شد عشق از روزن . دهخدا .
چو قاضى دلش از هوا گشت دور * كند ديدهء ديو كجگوى كور .
حضرت اديب .
چو قالب تهى شد دل از جان پاك * چه بر فرش ديباچه بر روى خاك .
( سرافرازى . مرد چندان بود * كه گلدستهء عمر خندان بود . . . )
امير خسرو .
چو قانع شدى سنگ وسيمت يكيست * ( شنيدم كه در روزگار قديم
شدى سنگ در دست ابدال سيم * نپندارى اين حرف معقول نيست . . . )
سعدى . رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .
چو قسمت ازلى بيحضور ما كردند * گر اندكى نه بوفق رضاست خرده مگير .
حافظ . رجوع به : بدست ما چو از اين حل و عقد . . . ، شود .
چو قطره بر ژرف درياى برى * بديوانگى ماند اين داورى .
نقل از تاريخ .
جهانگشا . شايد بيت از فردوسى باشد . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
چو كارى برآيد بلطف و خوشى * چه حاجت بتندى و گردنكشى .
چو كارى برآيد بىآرنگ و رنج * چه بايد ترا رنج و پردخت گنج .
اسدى .
چو كارى كه امروز بايدت كرد * بفردا نهد زو برآرند گرد .
فردوسى .
رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود .
چو كالا را بود جوينده بسيار * فزون گردد بدان ميل خريدار .
جامى .
نظير :
بر سر بازار تيز كور بود مشترى .
سنائى .
چو كاوه پى ملك جانباز باش * مشو كبككوهى بجان باز باش
حضرت اديب .
چو كاهل شود مرد هنگام كار * از آن پس نيايد چنان روزگار .
فردوسى .
رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود .
چو كبكدرى باز مرغ است ليكن * خطر نيست با باز كبكدرى را .
ناصر خسرو .
چو كردار « 1 » با ناسپاسان كنى * همى خشتخام اندر آب افكنى .
فردوسى .
چو كرد خواهد مر بچه را مرشح شير * ز مرغزار نه از دشمنى كندش آوار .
ابو حنيفه اسكافى . رجوع به : بمالش پدران است . . . ، شود .
چو كردى با كلوخ انداز پيكار * سر خود را بنادانى شكستى .
سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
چو كردى درخت از پى ميوه پست * جز آن ميوه ديگر نيايد بدست .
( مبين كز
هامش
( 1 ) رجوع به : ذيل صفحهء 56 شود .