چو شب سياهى گيرد قمر نكو تابد * بروز تيره شود ور چه روشن است قمر .
عنصرى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چو شد آينه تيره صيقل زنش * كند از زدودن همى روشنش
( . . . چو بزدود از روى آئينه زنگ * شود آينه چون ستاره برنگ . )
حضرت اديب .
چو شد به دريا آب روان و كرد قرار * تباه و بىمزه و تلخ گردد و بىبر
ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آيد * بلطف روح فزايد ز طعم همچو شكر .
عنصرى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
چو شد طمع كوته زبان شد دراز * ( ز طمع است كوته زبان ، مرد آز . . . )
اسدى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
چو شرمت نيست رو آن كن كه خواهى * ( چه نيكو گفت خسرو با سپاهى . . . )
ويس و رامين . رجوع به : آدمى چون بداشت دست . . . ، شود .
چو شست آمد نشست آمد به ديوار * ( . . . چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار . )
نظامى .
نظير :
چو آمد بنزديك سر تيغ شست * مده مى كه از سال شد مردمست .
فردوسى .
بشستم سال چون ماهى در شستم * بحلقم در تو اى شستم قوى شستى .
ناصر خسرو .
چون پنجه سال خويشتن را كشتم * بر عمر نهاد سال شست انگشتم
شك نيست كه شست را كمانى بايد * چون شست تمام شد كمان شد پشتم .
عطار .
و ان امرء قد سار سبعين حجة * الى منهل من ورده لقريب .
چو سال جوان بركشد بر چهل * غم روز مرگ اندر آيد بدل .
فردوسى .
رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
چو شود معده پر تفاوت نيست * كه ز گندم پر است يا از جو .
ابن يمين .
رجوع به : شكم زيردست است . . . ، شود .
چو شوريدگان مىپرستى كنند * بآواز دولاب مستى كنند .
سعدى .
چو شه شد سپه چون تن بىسر است * ( پناه سپه شاه نيكاختر است . . . )
اسدى .
نظير :
تبه گردد از بىشبانى رمه .
فردوسى . بالراعى تصلح الرعيه .
چو صاحب سخن زنده باشد سخن * بنزد همه رايگانى بود
يكى را بود طعنه در لفظ او * يكيرا سخن در معانى بود
چو صاحب سخن مرد آنگه سخن * به از گوهر نغز كانى بود
زهى حالت خوب صاحب سخن * كه مرگش به از زندگانى بود .
ابن نصير .
چو صبح كرد گريبان چاك * طرار شب وداع كند جان را .
( آرى . . . ) قاآنى .
چو صبر تلخ باشد پند ليكن * بصبرت پند چون صبرت شود قند .
ناصر خسرو .