تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
سعدى . رجوع به : دستى را كه . . . ، شود .
چو دشمن بجنگ تو يازيد چنگ * شود چير اگر سستى آرى بجنگ .
اسدى .
چو دشمن بخوارى شود عذرخواه * برحمت بكش آستين بر گناه .
امير خسرو . رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .
چو دشمن به ديوار گيرد پناه * ز پيكار و كينش نترسد سپاه .
فردوسى . رجوع به : سپه را ز شمشير . . . ، شود .
چو دشمن بود گفت فرزند بد * ( همان‌گه يكى دست بر دست زد . . . )
دقيقى .
چو دشمن خراشيدى ايمن مباش * ( چه خوش گفت بكتاش با خيلتاش . . . )
سعدى .
چو دشمن خر روستائى برد * ملك باج و ده يك چرا مىخورد .
سعدى .
چو دشنام‌گوئى دعا نشنوى * ( بجز كشتهء خويشتن ندروى . . . )
سعدى ، رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چو دعا بر صلاح خلق بود * اجابتش را اميد باشد از يزدان ( هر آينه . . . )
فرخى .
چو دل برنهى بر سراى سپنج * همه زهر زو بينى و درد و رنج .
فردوسى .
چو دل خوش نيست گل خار است و مسمار * ( دل‌خوش ياد ميآرد ز گلزار . . . اگر دل خوش بود مى خوش‌گوار است * شراب تلخ در غم زهرمار است . )
وحشى .
چو دل را محرم اسرار كردند * خموشى را امانت‌دار كردند .
وحشى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
چو دولت خواهد آمده‌اى بند را * همه بيگانگانش خويش گردند چو برگرديد روز نيكبختى * در و ديوار بر وى نيش گردند .
ابن يمين .
چو دولت مساعد بود بخت‌پشت * برهنه نشايد بساطور گشت .
نقل از العراضه .
چو دولت مهيا بود مر كسى را * اگر او نجويد بجويدش دولت .
مسعود سعد .
چو دولت نباشد دليرى چه سود * ( برانگيختم گرد هيجا چو دود . . . )
سعدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
چو ديدم عاقبت گرگم تو بودى * ( شنيدم گوسفندى را بزرگى رهانيد از دهان و دست گرگى * شبانگه كارد بر حلقش بماليد روان گوسفند از وى بناليد * كه از چنگال گرگم در ربودى . . . )
سعدى . نظير : عبرر كضته امه .
چو ديده نعمت بيند به كف درم نبود * سربريده بود در ميان زرين طشت .
فرخى . نظير :
بازار چندانكه آكنده‌تر * تهيدست را دل پراكنده‌تر .
سعدى .
چو ديدى كه گيتى ندارد بها * از او بس بود خورد و پوشش گيا .
اسدى .
چو دى رفت و فردا نيامد بدست * حساب از همين يكنفس كن كه هست .
سعدى .