نظير :
سعديا دى رفت و فردا همچنان معلوم نيست * در ميان آن و اين فرصت شمار امروز را .
سعدى .
رجوع به : از آنروزيكه از تو . . . ، شود .
چو دى رفت و فردا نيامد هنوز * نباشيم از انديشه امروز كوز .
فردوسى .
رجوع به : از آنروزيكه . . . ، شود .
چو ديوار بر برفسازى نخست * نگون زود گردد به بنياد سست .
اسدى .
نظير :
لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاد است . « 1 »
چو ديوار شهر اندر آيد ز پاى * كلاته نبايد كه ماند بجاى
چو ناچيز خواهد شدن شارسان * مماناد بر پاى بيمارسان .
فردوسى .
چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمر بسته فرمانشرا بنده باش .
اسدى .
رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود .
چو رفتى بر شه سخن نغزگوى * بآهستگى گوى و با مغز گوى .
اسدى .
رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود .
چو رفتى سركار با ايزد است * اگر نيك باشدت كار ار بد است .
فردوسى .
چو روز پدر يكسر آيد بسر * بجايش نشايد كسى جز پسر .
اسدى .
چو روز ما همى بر ما نپايد * در او بيهوده غم خوردن چه بايد .
ويس و رامين .
چو روز مرد شود تيره و بگردد بخت * هم او بد آمد خود بيند از به آمد كار .
ابو حنيفهء اسكافى .
چو روزى بشادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد .
فردوسى .
رجوع به : از آنروزيكه . . . ، شود .
چو روشن بود روى خورشيد و ماه * ستاره چرا برفرازد كلاه .
فردوسى .
چو ريزد شير را دندان و ناخن * خورد از روبهان لنگ سيلى .
رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
چو ز اندازه تن را فزائى خورش * گرد دردمندى ز بس پرورش .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
چو زر دوست مردم كند داورى * كجا داند او كرد حقگسترى .
( . . . ستمديده نشناسد از مهر زر * ز مرد ستمكار پرخاشخر
بدل مهر زرش چو گيرد قرار * نداند فكارنده از دلفكار . )
حضرت اديب .
چو زنبورخانه برآشوفتى * گريز از محلت كه گرم اوفتى .
سعدى .
هامش
( 1 ) اين شعر را باسم رودكى و خسروانى و فرالاوى و نيز شمس فخرى ديدهام !