چو در طاس لغزنده افتاد مور * رهاننده را چاره بايد نه زور .
نظامى ، اشاره :
درون طاس فلك ماندهايم سرگردان * بسان مور كه در طاس سرنگون افتد .
شيخ آذرى .
طاس لغزان است گيتى ما چو موان بر كران * از كران در طاس لغزان مور ناليزنده كيست .
حضرت اديب .
رجوع به : چاره بسى جاى . . . ، شود .
چو در غم بهر دم گدازيدنست * نكوتر از آن پاك بازيدنست
چه سود از درم بر درم باختن * بيكباره به كيسه پرداختن .
حضرت اديب .
چو در فرجام خواهد بد يكى كار * هم از آغاز كار آيد پديدار .
ويس و رامين .
رجوع به : سالى كه نكوست . . . ، شود .
چو در قومى يكى بيدانشى كرد * نه كه را منزلت ماند نه مه را
( . . . نديدستى كه گاوى در علفزار * بيالايد همه گاوان ده را . )
سعدى . نظير :
يكى آلودهاى باشد كه شهرى را بيالايد * چو از گاوان يكى باشد كه گاوان را گندريخن .
رودكى .
يك بز گر گله را گرگين كند . رجوع به : آلوچه بآلو . . . ، شود .
چو در گور تنگ استوارت كنند * همه نيك و بد در كنارت كنند .
فردوسى .
چو در لشگر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف .
سعدى .
نظير : از هم پشتى دشمنان انديش نه از بسيارى ايشان . رجوع به : اختلاف دشمنان . . . ، شود
چو درويش نادان كند برترى * بديوانگى ماند اين داورى .
توانگر كجا سخت باشد به چيز * فرومايهتر شد ز درويش نيز . . . )
فردوسى .
چو دريا نمايدت در خوشاب * همى جوى در وهمى ترس از آب .
اسدى .
چو دزدان ز هم باك دارند و بيم * رود در ميان كاروانى سليم .
سعدى .
رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود .
چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا * ( چو علم آموختى از حرص آنگه ترس .
كاندر شب . . . )
سنائى .
تمثل :
صبا در صبحدم خيزد ربايد برگ تاج گل * چو دزدى با چراغ آيد گزيدتر برد كالا .
سلمان ساوجى .
چو دزديده شد چيز بىداورى * چه ناگوهرى دزد و چه گوهرى .
اسدى .
چو دستت به چيز تو نبود رسان * چهچيز تو باشد چه آنكسان .
اسدى .
چو دستت رسد دوستانرا بپاى * كه تا در غم آرند مهرت بجاى .
اسدى .
چو دست من بريده شد بخنجر * چه سود ار من كنم دستى ز گوهر .
ويس و رامين .
چو دستور ز آموزگار آورد * سگ از بهر خواجه شكار آورد .
حضرت اديب .
چو دستى نتانى گزيدن ببوس * ( . . . كه با غالبان چاره زرق است و لوس « 1 » . )
هامش
( 1 ) لوس بمعنى فريب و غش باشد .