رجوع به : ديگران كاشتند . . . شود .
چو پوليست اين مرگ كانجام كار * بر اين پول دارند يكسر گذار .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
چو پيدا شد ز پشت پرده دلدار * يقين دلاله شد معزول از كار .
پورياى ولى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چو پيدا شود دشمنى كينهجوى * نهان هر زمان پرس از كار اوى
چو با او نشايد نبرد آزمود * به چيز فراوانش بفريب زود .
اسدى .
چو پيرايهدان بند بر پاى مرد . * ( كنون بند فرمود بندم رواست
سخنهاى ناسودمندم چراست * ز فرمان او هيچگونه مگرد . . . )
فردوسى . نظير :
عار نايد شير را از سلسله .
مولوى .
چو پيروز گردى بترس از خداى * همان از كمينها سپه را بپاى .
اسدى .
چو پيروز گردى ز تن خون مريز * كه شد دشمن بد كنش در گريز .
فردوسى .
رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
چو پيروز گردى بترس از گزند * كه يكسان نگردد سپهر بلند .
فردوسى .
چو پيروز گشتى بزرگى نماى * بهر نيكئى نيكئى برفزاى .
فردوسى .
چو پيريت سيمين كند گوشوار * از آن پس تو جز گوش رفتن مدار « 1 »
فردوسى .
نظير :
چو يكموى گردد ز سر بر سفيد * ببايد گسستن ز شادى اميد .
فردوسى .
چون مشك گيسوى تو بكافور شد بدل * زين پس مگير دامن خوبان مشك خط .
ظهير فاريابى .
نزيبد مرا با جوانان چميد * كه بر عارضم صبح پيرى دميد .
سعدى .
اگر شاه هر هفت كشور بود * چو آميزه مو شد مكدر بود .
اسدى .
هرآنگه كه موى سيه شد سپيد * ببودن نماند فراوان اميد .
فردوسى .
نسرين ز نخ صنم چكنم اكنون * كز عارضين نبشته چو نسرينم ؟ .
ناصر خسرو
پياميست از مرگ موى سفيد * ببودن چه دارى تو چندين اميد .
فردوسى .
عمدا همى نهان كند آن ماه سيم تن * موىسياه خويش ز موىسپيد من .
داند كه بوى مشك ز كافور كم شود * كافور من نخواهد با مشك خويشتن .
معزى .
عروسجوان گفت با پيرشاه * كه موىسپيد است مارسياه .
بدايعى بلخى .
زان پيش كه دل داد جوانى داد است * اندر سر من موى سپيد افتاد است .
چون روز به من نشان پيرى بنمود * آن صبح كه از شب جوانى زاد است .
مجير بيلقانى .
اى موىسپيد هيچ آزرمت نيست * بر من بجز از تاختن كرمت نيست
هامش
( 1 ) گوش داشتن اينجا بمعنى چشم داشتن و انتظار بردن باشد .