قول مرد يكيست تا حالا گفتم آرى حالا ميگويم نه . مزاح گونهايست و به كسى كه پس از گفتارى صريح نفى آن كند گويند .
قول مطبوع از درون سوزناك آيد كه عود * چون همى سوزد جهان از وى معطر مىشود .
سعدى .
رجوع به : سخن كز دل آيد . . . ، شود .
قولو الحق و لو على انفسكم . حديث . نظير :
گر راست سخنگوئى و در بند بمانى * به زانكه دروغت دهد از بند رهائى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
قول و بولش يكيست .
قول و فعل آمد گواهان ضمير * زين دو بر باطل تو استدلال گير .
مولوى .
قول و فعل و ضمير چون شد راست * اختلافى نماند اندر خواست
هرچه خواهى تو ايزد آن خواهد * دين مراد دلت بجان خواهد .
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
قول و فعل تو تا نگردد راست * هرچه خواهى نمود جمله هباست .
اوحدى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
قوليست كه جملگى بر آنند * ( در شعر سه تن پيمبرانند . . .
فردوسى و انورى و سعدى * هرچند كه لانبى بعدى . . . )
قوم و خويش گوشت هم را بخورند استخوانشانرا پيش غريبه نمياندازند .
نظير : آكل لحمى و لا ادعه لآكل .
قهوه قجرى . نظير : قاورد غزى .
قياس بنفس كردن . نظير : نقش خود در آب ديدن .
قياس كارگر از كار بردار * ( چو ديدى كار رو در كارگر آر . . . )
جامى .
قياس گيرد دانش باندك از بسيار * ( ز معجزات تو يك نكته ياد خواهم كرد . . . )
مسعود .
سعد سلمان . رجوع به : اندك دليل . . . ، شود .
قيامترا كه ديده ؟
قيامت كردن . كاريرا بافراط بردن .
هيچ ميدانى چها اى سرو قامت ميكنى * ميكشى و زنده ميسازى قيامت ميكنى .
ميرزا باقر اصفهانى .
لحظه بلحظه درستم غمزهء او قيامتى * مىكند وز كافرى نيست غم قيامتش .
كمال خجند .
يار در خوبى قيامت مىكند * حسن بر خوبان غرامت مىكند .
انورى .