قاطر را گفتند پدرت كيست گفت اسب آقا دائيم است . تمثل :
ز هر كدام پژوهش كنى ز باب و نيا * جواب ندهد جز نام مادر و خواهر
بدان صفت كه تفاخر بنام مام كند * كس ار ز باب پژوهش نمايد از استر .
قاآنى .
قاف تا قاف . از يك سرتاسر ديگر اين جهان .
ببر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير * كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است .
حافظ .
روى گيتى پر از سلف شد و لاف * همه زرق است و شيد قاف بقاف .
اوحدى .
كرم اين است رفته قاف بقاف * بىسؤال و جواب و منت و لاف .
اوحدى .
نظير : كران تا كران . و رجوع به : آفتاب در ملكش . . . ، شود .
قافيه تنگ شدن . كار به تنگنا افتادن .
شاها چو دل دشمن تو قافيه شد تنگ * با آنكه مكرر شد چون جود شهنشاه .
قاآنى .
قافيه در اصل يك حرف است و هشت آن را تبع * چار پيش و چار پس اين نقطه آنها دايره
حرف تاسيس و دخيل و ردف و قيد آنگه روى * بعد از آن وصل و خروج است و مزيد و نايره .
قافيه سنجان چو علم بركشند * گنج دو عالم بقلم دركشند .
نظامى .
رجوع به : ان من الشعر لحكمة ، شود .
قافيه كه آمد بايد گفت . رجوع : النادرة لا ترد ، شود .
قال الجدار للو تدلم تشقنى قال الوتد انظر الى من يدقنى . نقل از عناوين مثنوى .
نظير :
از دم شمشير تو رحمت مجو * زان شهى چوگان بود در دست او .
مولوى .
اصل بيند ديده چون اكمل بود * فرع بيند چونكه مرد احول بود .
مولوى .
و رجوع به : گرچه تير از كمان همى گذرد . . . ، شود .
قالب تو رومى و دل زنگى است * رو كه نه اين شيوهء يكرنگى است .
جامى .
قال بىحال عار باشد و شين * ( چند گوئى ز حال غير كه قال . . . )
سنائى .
قالى را تا بزنى گرد در ميآيد رعيت را تا بزنى پول .
قانع بنشين و هرچه دارى بپسند .
( بر خرد خويش بر ستم نتوان كرد * خويشتن خويش را دژم نتوان كرد
دانش و آزادگى و دين و مروت * اين همه را خادم درم نتوان كرد
. . . * خواجگى و بندگى بهم نتوان كرد . )
عنصرى .