باب غ .
غار با تو يار با تو در سرود * مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود
( اى بسا اصحاب كهف اندر جهان * پهلوى تو پيش تو هست اين زمان . . . )
مولوى .
غازيان طفل خويش را پيوست * تيغ چوبين از آن دهند بدست
تا چه آن طفل مرد كار شود * تيغ چو بينش ذو الفقار شود
مادران زنان از آن بمجاز * كودكان را كنند لعبتباز
تاش چون شوى خواستار آيد * آن بكدبانوئيش كار آيد
تا چو بگذاشت لعبت بىجان * لعبت زنده پرورد پس از آن .
سنائى .
غازى بدست پور خود شمشير چوبين زان دهد * تا او در آن استا شود شمشير گيرد در غزا .
مولوى .
غافل مشو كه مركب مردان مرد را * در سنگلاخ باديه پىها بريدهاند
نوميد هم مباش كه رندان بادهنوش * از يك نگاه گرم به منزل رسيدهاند .
خواجه عبد اللّه انصارى .
غافل منشين كه از اين كاركرد * تو غرضى يكسر و ديگر هباست .
ناصر خسرو .
رجوع به : افحسبتم . . . ، شود .
غافل نشود عاقل عاقل نشود غافل . جامع التمثيل .
غافل و مرده هر دو يكسان است * ( خفته بيدار كردن آسان است . . . )
سنائى .
غافلى ناگه بويران گنج يافت * سوى هر ويرانه زان پس ميشتافت .
مولوى .
غايت جهل بود مشت زدن سندان را * ( پنجه با ساعد سيمش نه بعقل افكندم . . . )
سعدى .
رجوع به : پنجه با ساعد سيمين ، و رجوع به : آدم دانا . . . ، شود .
غبن بود گنج عرش خازن او اهرمن * ظلم بود صدر شرع حاكم او بو الحكم .
خاقانى .
غذاى روح مردم را بود خورد * غذاى تن به حيوان است در خورد .
امير خسرو .
غربتديده مهربان باشد . از مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
غربتزده مهربان باشد .