انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس * تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت . )
ناصر خسرو .
ترجمه :
رأى عيسى قتيلا فى طريق * فعض على انامله طويلا
و قال لمن قتلت تراك حتى * غدوت كما نرى ملقى قتيلا
و قاتلك الذى ارداك ايضا * يذوق القتل فليطل العويلا .
عيسى چه محل دارد جائى كه خران باشند * ( از طعنهء بدگويان ناچار گذر نبود . . . )
ابن يمين . رجوع به : خر چه داند . . . ، شود .
عيسى خرد را كند تابش ماه دايگى * مريم عور را كند برك درخت معجرى .
خاقانى .
عيسى را عليه السلام گفتند ترا اين ادب كه آموخت گفت هيچكس همى هر چه از ديگرى زشت ديدم از آن حذر كردم . كيمياى سعادت .
عيسى ريشته مريم بافته . رجوع به : عيسى بافته . . . ، شود .
عيسى ز بر چرخ است از دار نينديشد * ( جان در كنف شاه است از حادثه نهراسد . . . )
خاقانى .
عيسى مىنشايد شد ز يك خر داشتن * ( تن رها كن تا چو عيسى بر فلك گردى سوار ورنه . . . )
قاآنى .
عيسى نتوان گشت بتصديق خرى چند * ( بنماى به صاحب نظران گوهر خود را )
صائب .
عيش شهر غم دهر و زن مهر دق ظهر * ( اى حريص اندر تزوج بشنو از من طرفه رمزى
گر به گوش دل نيوشى دانمت داناى دهرى * پيشتر زين اهل حكمت اندر اين دانى چه گفتند . . . )
ابن يمين . رجوع به : براى يكدمه شهوت . . . ، شود .