غلام ميخرم كه مرا صاحب گويد .
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود * ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است .
حافظ .
غلامى با طبق ميرفت خاموش * طبق را سر بپوشيده به سرپوش
يكى گفتا چه دارى بر طبق تو * مكن كژى بگو با من به حق تو
غلامش گفت اى سرگشته خاموش * چرا پوشيدهاند اين را بسرپوش
ز روى عقل اگر بايستى اين راز * كه تو دانستئى بودى سرش باز .
عطار .
نظير : تنى چند از بندگان سلطان محمود گفتند حسن ميمنديرا كه سلطان امروز در فلان مصلحت ترا چه گفت . گفت بر شما هم پوشيده نباشد . گفتند تو دستور مملكتى آنچه با تو گويد با مثال ما گفتن روا ندارد . گفت باعتماد آنكه داند كه با كسى نگويم . پس چرا مىپرسيد . از گلستان سعدى
غل از انگشترى نشناختن . تمثل :
تا تو ز دينار ندانى پشيز * به نشناسى غل از انگشترى .
ناصر خسرو .
غل بانگشترى چه ماند .
مرا همچو خود خر همى چون شمارد * چه ماند همى غل مر انگشتريرا .
ناصر خسرو .
غلبكن در چه بازياچه فراز . * ( اگر از من تو بد ندارى باز
نكنى بىنياز روز نياز * مردن و رستن تو هر دو يكيست . . . )
ابو شكور بلخى . غلبكن در ، ظاهرا در مشبك است .
غلط است اينكه گويند بدل ره است دل را * دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد .
غلطاقشرا نميتوان تو برد . نظير : تنگهاش را نميتوان خرد كرد . كمانشرا نميشود كشيد
غلط كار بود چشم سر . * ( از نظر دل بجهان كن نظر
زانكه . . . )
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : اگر بس بدى . . . ، شود .
غلط مشهور به از صحيح مهجور . اين مثل خالى از اغراقى نيست و در همه جا مطرد نتواند بود .
غليان بكشيم يا خجالت . بمزاح و عذرخواهى به كسى كه غليانى آورده گويند .
غليان تو و كمان رستم * اين هر دو نميتوان كشيدن .
غليان بديست .
غم آن درد كه درمان نپذيرد چه خورى * ( جام مىخور كه دواى غم بيدرمان است )
غم آنكسى خوردن آئين بود * كه او بر غمت نيز غمگين بود .
اسدى .
رجوع به : براى كسى بمير كه . . . ، شود .
غم ارچه بىعدد باشد چو باران * توان خوردن به روى غمگساران .
امير خسرو دهلوى .