علم از بهر دين پروردن است نه از بهر دنيا خوردن . سعدى . نظير :
آنچنان علم خود چو گرد كند * كه نه زر بر دل تو سرد كند .
اوحدى .
علم است كيمياى بزرگيها * شكر كندت گر همه هپيونى
مردم ز علم و فضل شرف يابد * نزسيم و زر و از خز طارونى
از علم يافت نامور افلاطون * تا روز حشر نام فلاطونى .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم اگر قالبيست گر جا نيست * هرچه دانى تو به ز نادانيست .
اوحدى .
رجوع به : علم كل شيئى . . . ، شود .
علم با كار سودمند بود * علم بيكار پاىبند بود .
سنائى . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
علم بال است مرغ جانت را * بر سپهر او برد روانت را .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم بارزانى « 1 » و ناارزانى ببايد داد كه علم خويشتندارتر از آنست كه با ناارزانيان قرار كند . عبد اللّه طاهر . نقل از زين الاخبار .
علم بتقليد نيست علم بتحقيق * علم نخيزد مگر ز حجت و برهان
( . . . گر تو بتقليد رفتى از پى اسلاف * خصم تو همچون تو رفت در پى ايشان
پس چه زنى طعنه بر حريف كه از جهل * راه بتقليد برگرفت چو عميان
ضحكه بود بوم با شمائل مشئوم * طعنه زند خيره بر قيافهء زاغان . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : از خلاف آمد . . . ، شود .
علم بر بام زدن . فاش كردن امريرا .
چون بپوشيم راز كاورديم * طبل در كوچه و علم بر بام .
اوحدى .
علم بر سر تاج است و مال بر گردن غل . خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
علم بهر كمال بايد خواند * نه بسوداى مال بايد خواند
( . . . علم كان از پى تمامى نيست * موجب نشر نيكنامى نيست . )
اوحدى .
علم بىبحث و مال بىتجارت و ملك بىسياست را بقائى نباشد .
علم بىحلم خاك كوى بود * علم با حلم آبروى بود .
سنائى . نظير :
هامش
( 1 ) سزاوار . درخور .