خدايگان جهانى و شاه با فرهنگ * بعدل چون عمرى و به هوش چون هوشنگ .
معزى .
از علم اگر شده است على در جهان علم * وز عدل اگر شده است عمر در جهان سمر
معزى .
كهف ملت شاه ترك و چين علاء الدين كه او * سيرت و نام پيمبر دارد و عدل عمر .
معزى .
شيعيان چون زور تو بينند خوانندت على * سنيان چون عدل تو بينند خوانندت عمر .
معزى .
پاى تشريف صاحب عادل * كه جهان را بعدل چون عمر است .
انورى .
محمد آنكه وزارت به دو نظام گرفت * چنان كه دين محمد بعدل و داد عمر .
انورى .
محمد آنكه ز جاهش گرفت ملت و ملك * همان نظام كه دين ز ابتدا بعدل عمر .
انورى .
عدل كن زانكه در ولايت دل * در پيغمبرى زند عادل .
سنائى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
عدل كن زانكه سرو بستان را * دست كوتاه داده عمر دراز .
سيف اسفرنگ .
عدم العلة علة العدم .
عدم صحة السلب امارة الحقيقة .
عدم موجود گردد اين محال است * وجود از روى هستى لا يزال است
نه آن اين گردد و نه اين شود آن * همه اشكال بر تو كردم آسان .
شبسترى .
رجوع به : چيزى كه هست . . . ، شود .
عدم وجدان دلالت بر عدم وجود نميكند .
عدو را بجاى خسك زر بريز * كه بخشش كند كند دنداى تيز .
سعدى .
نظير :
چو پيدا شود دشمنى كينهجوى * نهان هر زمان پرس از كار اوى
چو با او نشايد نبرد آزمود * به چيز فراوانش بفريب زود .
اسدى .
رجوع به : احسان همه خلق . . . ، شود .
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد * ( . . . خمير مايهء دكان شيشهگر سنگ است . )
نظير :
و اذا اراد اللّه نصرة عبده * كانت له اعداؤه انصارا .
قصدت مساتى فاجتلبت مسرتى * و قد يحسن الانسان من حيث لا يدرى .
فعل الجميل و لم يكن من قصده * فقيلته و قزمته بذنوبه
و لرب فعل جائنى من فاعل * فحمدته و ذممت من ياتى به .
عدو عاقل خير من صديق جاهل . على عليه السلام . اقتباس :
خصم دانا كه در پى جان است * بهتر از دوستى كه نادان است .
مكتبى .
گفتهاند اينكه دشمن دانا * به ز نادان دوست در همه جا .
مكتبى .