امروز در اين دور دريغا نخورد هيش * از عدل تو يك سوخته بر عدل عمر بر .
سنائى .
كسوت عدل ملك با كسوت عدل عمر * در طراز دادورزى بر يكى منوال باد .
سنائى .
عمر سياست و عدلى على شجاعت وجود * سبيل سنت هر دو قدم گذار تو باد .
سوزنى .
نام عمر زنده كرد و داد بگسترد * نام ستم كرد از نهاد جهان كم .
سوزنى .
بعمر عدل عمر ورز و جاودان زى زانك * بعدل نام عمر زنده ماند جاويدان .
سوزنى .
نام عمر بعدل و سياست سمر شده است * امروز هم بعدل و سياست سمر توئى .
سوزنى .
عمر عادل زمانه توئى * شايد ار نيست باب تو خطاب .
سوزنى .
خدايگان سلاطين و صدر ملك خداى * كه صدق و عدل چو بو بكر و چون عمر دارد .
مختارى .
بو بكر شد از نعمان در داد عمر فرمان * در زهد و حيا عثمان آن چون على اندر دين .
مختارى .
شاهيكه گر بيان دهد اخلاف او خرد * فهرست باس حيدر و عدل عمر شود .
مسعود سعد سلمان .
آنكه او را خداى عز و جل * داد علم على و عدل عمر .
مسعود سعد سلمان .
بريده نيست اميد خلاص و راحت من * در اينزمانه كه تازه شده است عدل عمر .
مسعود سعد سلمان
ترا صدق بو بكر و علم على * ترا فضل عثمان و عدل عمر .
مسعود سعد سلمان
چون ترا ديدند صدق و عدل بو بكر و عمر * مر ترا علم على و حلم عثمان آمدند .
اديب صابر .
سيد مشرق على كه همت عاليش * عدل عمر در زمين شرق پراكند .
اديب صابر .
فعل و رسم تو ز ميراث حسين و حسنند * علم و عدل تو ز آثار على و عمرند .
اديب صابر .
زه زه ايشاه جهان بخش كه در نوبت تو * عدل را چاشنى و سكهء عدل عمر است .
مجير بيلقانى
اى حيا را همچو عثمان علم را همچون على * اى صداقت را چو بو بكر ايعدالت را عمر .
ارزقى .
مكارم را چو برخيزد امل جود على يابد * مظالم را چو بنشيند جهان عدل عمر گيرد .
سيد حسن غزنوى
بدين اندر همى از علم ترتيب على سازد * بملك اندر همى از عدل آئين عمر گردد .
عبد الواسع جبلى .
حضرت تو بحاصل كنند عدل عمر * اگر بظلم گرايد زمانه چون حجاج .
اديب صابر .
شاه همه شاهان و سپهدار خراسان * كز عدل پديد آرد برهان عمر بر .
عنصرى .
فزود حرمت عدل عمر بدين درست * نموده حجت علم على زراى مصيب .
اديب صابر .
علم با منفعتش گوئى علم عليست * عدل عاملتش ( ؟ ) گوئى عدل عمر است .
معزى .
از قدر چو عيوقى وز عدل چو فاروقى * وز گوهر سلجوقى پاكيزهترين گوهر .
معزى .
روز كين و رزم در پيكار كردن چون على * روز دين و داد در انصاف دادن چون عمر .
معزى .
فلك نهاى و به قدر بلند چون فلكى * عمر نهاى و بعدل تمام چون عمرى .
معزى .