اى تو را در عدل كهتر چاكرى نوشيروان * وى تو را در حمله كمتر بندهء اسفنديار .
سيد حسن غزنوى
قارون بمرد آنكه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت .
سعدى .
زنده است نام فرخ نوشيروان بعدل * گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند .
سعدى .
زهى اندر جهاندارى و بيدارى چو افريدون * زهى اندر نكوكارى و هشيارى چو نوشروان .
فرخى .
زهى بهمت كسرى و فر افريدون * زهى بسيرت جمشيد و داد نوشروان .
فرخى .
تا تو در ديوان بودى در ديوان ترا * كس نديده است ز درگاه ملك نوشروان .
فرخى .
آن ملك رسم و ملك طبع و ملك خو كه به دو * هر زمان زنده شود نام ملك نوشروان .
فرخى .
ترا عدل نوشيروانست و از تو * غلامانت را تاج نوشيروانى .
فرخى .
بجوى اندرون آب نوشين روان شد * از اين عدل و انصاف نوشين روانى .
فرخى .
همان سهم تو سهم اسفنديارى * همان عدل تو عدل نوشيروانى .
منوچهرى .
عدل بازوى شه قوى دارد * قامت ملك مستوى دارد
( عدل شمعى بود جهانافروز * ظلم شه آتشى ممالك سوز . . . )
سنائى .
رجوع باسكندر رومى را . . . ، شود .
عدل باشد پاسبان كامها * نى بشب چوبك زنان بر بامها .
مولوى .
عدل ترازوى خداست در زمين ( گفتهاند . . . ) عقد العلى .
عدل چون گشت با خلافت يار * نهلند از خلاف و ظلم آثار .
( پيش دستان كه پيش از اين بودند * يكدم از درد سر نياسودند
به تو هشتند منزلى آباد * تا از ايشان كنى به نيكى ياد
زانچه هست ار بهش ندانى كرد * جهد كن تا بهش توانى خورد
سيرت آن گذشتگان بشنو * چون شنيدى بنه اساسى نو
خوش زمينى است در عمارت كوش * حاصل رنج خود بپاش و بپوش .
. . . ايكه بر تخت مملكت شاهى * عدل كن گر ز ايزد آگاهى . . .
. . . عدل بايد خليفه را پس حكم * عدل نبود كجا كند كس حكم
عدل بىعلم بيخ و بر نكند * حكم بىعدل و علم اثر نكند
تخت را استوارى از عدل است * پادشه را سوارى از عدل است
دود دلها بدادگر نرسد * عادلان را بجان خطر نرسد
پايدارى بعدل و داد بود * ظلم و شاهى چراغ و باد بود
طاق كسرى بداد ماند درست * خانهسازى بداد كوش نخست