عدل و عمر دراز همزادند * عاقلان اين چنين خبر دادند
شاه كو عدل و داد پيشه كند * پادشاهيش بيخ و ريشه كند
سايهء كردگار باشد شاه * شاه عادل نه شاه عادل گاه
سايه آن را بود كه دارد تن * تو بر آن نور رنگ سايه مزن
نور كلى ز سايه دور بود * سايهء نور نيز نور بود
خلق از اين سايه در پناه آيند * مردم از فر او به راه آيند
شاه خفته است فتنهء بيدار * چشم دولت ز شاه خفته مدار
عدل بايد طلايهء سپهت * تا كند فتح را دليل رهت
لشگر از عدل بر نشان وز داد * تا كنندت بفتح و نصرت شاد
به تو دادند ملك دست بدست * مده اين ملك را بغافل مست
ظلمت از ظلم دان و نور از عدل * اين بدان و مباش دور از عدل .
اوحدى .
رجوع باسكندر روميرا . . . ، شود .
عدل ساعة خير من عبادة ستين سنة . حديث . اقتباس :
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد * قدر يكساعت عمرى كه در او داد كند .
عدل يكساعتهات را بقياس * شصت ساله عمل خيرشناس .
جامى .
عدل سلطان به از فراخى سال . * ( شه چو عادل شود ز قحط منال . . . )
سنائى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
عدل عمر . تمثل :
بدست اوست همه علم حيدر كرار * بنزد اوست همه عدل عمر خطاب .
فرخى .
اى به تو آباد عدل عمر خطاب * وى به تو بر پاى علم حيدر كرار .
فرخى .
با على خيزد هركه از تو بياموزد علم * با عمر خيزد هركه از تو بياموزد داد .
فرخى .
گيتى از عدل بيارايد تا درگذرد * عدل و انصاف ملك مسعود از عدل عمر .
فرخى .
اى به مردى و كف راد وليعهد على * وى بانصاف و دل پاك وليعهد عمر .
فرخى .
امير عالم عادل محمد محمود * كه روزگار به دو بازيافت عدل عمر .
فرخى .
با دل حيدرى و با خوى عثمان چه عجب * زانكه با دانش بو بكرى و عدل عمرى .
فرخى .
شاهى است مرا ياور با عدل عمر همدل * بنديش از او گر هش دارى و بصر دارى .
فرخى .
دورى از جهل همچو علم على * پاكى از جور همچو عدل عمر .
سنائى .
آنكه مر ملك و ملك را ز نكورائى و داد * دست بنهاد چو در عمر خود از عدل عمر .
سنائى .