باب ظ .
ظالم از مظلوم باشد شكوه چيست . نظير : از سستى آدميزاد گرگ آدميخوار پيدا مىشود .
ظالم پاى ديوار خود را مىكند . رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
ظالم دست كوتاه . زبونگير .
ظالم است . نظير : بادنجان بد آفت ندارد .
ظالم كه كباب از دل درويش خورد * چون درنگرد ز پهلوى خويش خورد
( . . . دنيا عسل است آنكه از او پيش خورد * خون افزايد تب آورد نيش خورد . )
محيى الدين بحى .
نظير :
شاهى كه بر رعيت خود مىكند ستم * مستى بود كه مىخورد از ران خود كباب .
صائب .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
ظالم هميشه خانه خراب است . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
ظالميرا خفته ديدم نيمروز * گفتم اين فتنه است خوابش برده به
آنكه خوابش بهتر از بيداريست * آنچنان بد زندگانى مرده به .
سعدى .
نظير : الفتنة نائمة لعن اللّه من ايقظها . اترك الشر يتركك .
ظاهر از شيخ و باطن از شيطان . از مجموعه امثال طبع هند . رجوع به : فقرهء بعد شود .
ظاهرش چون گور كافر پرحلل * و اندرون قهر خدا عز و جل .
تحريف شعر مولوى . همچو گور كافران بيرون حلل . . . نظير :
چون گور كافران ز درون پر عقوبتند * گرچه برون برنگ نگارى مزينند .
سنائى .
باطنى همچو بنگه لولى * ظاهرى همچو كلبهء عطار .
سنائى .
همچو گور كافران پردود و نار * وز برون بربستهء نقش و نگار
همچو مال ظالمان بيرون جمال * وز درونش خون مظلوم و و بال
همچو وعدهء مكر و گفتار دروغ * آخرش رسوا و اول با فروغ .
مولوى .
ظاهر و باطنش يكيست . مردى بىريو و ريا و يكرو و يكدل است .
ظرافت آتشافروز جدائيست * ( . . . ادب آب حيات آشنائيست . )
صائب .
نظير : شوخى شوخى آخرش جدى مىشود . المزاح مقدمة الشر .