صلحى كه هست مايهء رنجيدن دگر . جامع التمثيل . تمثل :
چون بگويم صلح كن گويد مگيرم در كنار * راستى صلحى چنين بنياد جنگى ديگر است .
اوحدى .
صل من قطعك و اعط من حرمك و اعف عمن ظلمك . حديث ، رجوع به : از صدف ياد گير . . . ، شود .
صلوة الشبعان كنملق السكران . حديث .
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ .
قرآن كريم . سورهء 2 . آيهء 166 .
صمت الجاهل ستره . على عليه السلام . رجوع به : ابله را در سخن . . . ، شود .
صندوق خود و خانهء درويشانرا * خالى كن و پر كن كه همين ميماند .
صندوق ، ( يا ) صندوقچه سر كسى نبودن . به نگاهداشتن راز او مجبور و ملزم نبودن .
صنفان اهل الارض ذو عقل بلا * دين و آخر دين لا عقل له .
ابو العلاى معرى .
صوت خودش به گوش خودش خوشنوا بود .
صورت احمد ز آدم بود ليك اندر صفت * آدم از احمد پديد آمد چو ز آصف برخيا .
سنائى .
صوت بدرا چونكه در دل ره دهند * از ندامت آخرش هم ده دهند .
مولوى .
صورت بود رهزن بتپرست * ( ز من بشنو ار هوشت اندر سر است -
كه . . . )
مرحوم اديب .
صورت ز معنى نور گيرد * ( رخ خوب از نظر زينت پذيرد همان . . . )
از ده نامهء اوحدى .
صورت سيمرغ را كس بجهان ديده نيست * ( رايت سلطان نگر تا نكنى ياد از آنك . . . )
خاقانى .
صورت كيست چون معنى رسيد . * ( خود بزرگى عرش بس باشد پديد -
ليك . . . )
مولوى .
صورتى در زير دارد هرچه در بالاستى * ( چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى . . . )
مير ابو القاسم فندرسكى . زير كاسه نيمكاسهاى هست . تحت هذا الكبش نبش .
صوف كه كهنه گردد پاتابه ميكنند . جامع التمثيل .
صوف كهنه مىشود اما پاتابه نميشود . جامع التمثيل . رجوع به : ديبا كهنه گردد . . . ، و رجوع به : از اسب افتادهايم . . . ، شود .
صوفيان در دمى دو عيد كنند * عنكبوتان مگس قديد كنند .
سنائى .
تمثل : آن بندگان كه ايشان از خودى خود خلاص يافتهاند و به تصرف جذبات در عالم الوهيت سير دارند يك نفس ايشان بمعاملهء اهل دو عالم برآيد و بر آن بچربد بست ، صوفيان . . . الخ
مرصاد العباد .