صفا و مروهء مردان سر زانوست * ( سر احراميان عشق بر زانو به است
ايرا . . . گردانى . )
خاقانى .
خود آنكس را كه روزى شد دبستان سر زانو * نه تا كعبش بود جودى ولى تا ساق طوفانش .
خاقانى .
صفاى خانه آبست و جار و صفاى دختر ، ( يا ) صفاى صوت چشم است و ابرو .
چون چشم و ابرو نيكو باشد زشتى ساير اعضاء اندام زن به چيزى نيست .
صفاى هر چمن از روى باغبان پيداست * ( عتاب و ناز ز ابروى گلرخان پيداست . . . )
صائب . رجوع به : اسباب خانه به صاحب خانه . . . ) شود .
صفت زشت نخيزد ز نكو كردن نام * مرد نبود زن اگر نام نهندش حيدر .
از العراضه .
صفرا كردن . خشمگين شدن . مثال :
چو بيمارت كند يزدان طبيبان را كنى حاضر * اگر گويم كه سودا مىپزى برمكن صفرا .
فخر الدين مطرزى .
ز بسكه بر من بيچاره چرخ صفرا كرد * ز آهن است دلم گر نگشت سودائى .
محمد بن المؤيد
باده با ما كمخورى و طرفه آنك * عربده همواره با ما مىكنى .
ور همى گويند با تو اين سخن * خشم مىگيرى و صفرا مىكنى .
فخر الدين هروى .
ناجسته به آن چيز كه او با تو نماند * بشنو سخن خوب و مكن كار بصفرا .
ناصر خسرو .
روز و شب تو از شب و روز او * بهتر ز چيست خيره مكن صفرا .
ناصر خسرو .
صبر است كيمياى بزرگيها * نستود هيچ دانا صفرا را .
ناصر خسرو .
وز راز خدا اگر نئى آگه * بر حجت دين چرا كنى صفرا .
ناصر خسرو .
منم در كام اين ايام شكر * چرا بر من كند بيهوده صفرا .
جمال الدين عبد الرزاق
سودائيست بخت و نگويم كه هر زمان * جرمى نكرده بر من صفرا كند همى
مسعود سعد .
صفرايش بليموئى بشكند . جامع التمثيل . نظير : سهل البيع است .
صف مغلوب را هوئى بسنده است .
صلاح ما همه آنست كو تراست صلاح . * ( اگر بمذهب تو خون عاشق است مباح . . . )
حافظ
صلاح مملكت خويش خسروان دانند .
صلح دشمن چو جنگ دوست بود . از كليله و دمنه . نظير :
عضوى ز تو گر دوست شود با دشمن * دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن .
رجوع به : اندر جهانت بر دو گره . . . ، شود .
صلح كن با مه ببين مهتاب را * ( قوم موسى شوبخور اين آب را . . . )
مولوى .