صد راه بخانهء صاحبش مىبرد . جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
صدقه رفع بلاست ، ( يا ) رد بلاست . نظير : الصدقة ترد البلاء . حديث .
گفت الصدقه ترد للبلا * داو مرضاك به صدقه يا فتى .
مولوى .
صد كاسه انگبين را يك قطره بس بود * زان چاشنى كه در بن دندان ارقم است .
ظهير :
صد كاسه بنانى چو عروسى بگذشت * ( افسوس كه دور به بيوسى بگذشت .
وان عمر چو جان عزيزم از سى بگذشت * اكنون چه خوشى و گر خوشى دست دهد . . . )
انورى .
مؤلف نفثة المصدور نيز به شعر انورى تمثل كرده است .
در اين نه كاسهء جانسوز دلگير * گرت روزى عروسى كرد تقدير
عروسى گر كنى بردار بانگى * منادى كن كه ده كاسه بدانگى .
عطار .
رجوع به : چون عروسى گذشت . . . ، شود . از قطعه انورى گمان ميرود كه مثل اشاره برسم جارى اجاره كردن ظروف در وليمههاى عرس و جز آن باشد كه ناگزير پس از عروسى صد كاسه را بنانى اجازه نكنند و از مثنوى عطار بيشتر حدس بر اين ميرود كه مراد مثل از كاسه مظروف بازماندهء در كاسههاست كه بعد از ختم عروسى احتراز فساد و گندگى را به قيمت نازل فروشند .
صد كلاغرا كلوخى بس است . جامع التمثيل .
صد كوچه باغرا سير كرده است . جامع التمثيل . نهايت بىشرم است .
صد كوزه بسازد كه يكى دسته ندارد . جامع التمثيل . هيچگاه وفا بوعده نكند .
صد كوه بدل چگونه خيزم * صد خار بپاى چون گريزم .
مكتبى .
صد گربه و يك موش . نظير : يك كله و يك گله . يك انار و صد بيمار . يك مويز و چهل قلندر . يك انگور و صد زنبور .
صد گرگ درنده توى گله * بهتر ز عجوزه در محله .
رجوع به : از موى سيه مترس و از ابر سفيد . . . ، شود .
صد گنجشك با زاق و زيقش يكمن است .
صد گنه اين سرى يك نظر آن سرى . * ( باشم گستاخوار با تو كه لاشى كند . . . )
عمادى شهريارى .
صد مثل ترا ، ( يا ) صد مثل مرا سر رود ، ( يا ) سر آب ميبرد تشنه برميگرداند .
بسيار مكار و محيل است . تمثل :
صد هزاران چو تو به آب برد * تشنه باز آورد و غم نخورد .
سنائى .
صد مشعله افروخته گردد بچراغى * ( . . . آن نور تو دارى و دگر مقتبسانند . )
سعدى .
رجوع به : از چراغى چراغها . . . ، شود .