صد دينار ميگيرد سگ اخته مىكند يكعباسى ميدهد حمام مبرود .
رجوع به : ملا نصر الدين است صد . . . ، شود .
صد دينار دادهام فينش را هم من بكنم . گويند كاهلى صد دينار داد تا كسى بينى او بگيرد مرد بپذيرفت و دست به بينى او كرده گفت فين كن كاهل گفت . . . و مثل را در مورد ممسكى كه مزد كم داده و كار بسيار خواهد و در مورد حاجت مدد به او ندهد .
صد رحمت ايزدى بر آن مرد * كز كيسهء خود بود جوان مرد
از خوان كسان نواله دادن * بر نسيه بود قباله دادن .
امير خسرو دهلوى .
صدر هرجا كه نشيند صدر است . از مجموعه امثال هند . رجوع به شرف المكان . . . ، شود .
صد سال است گدائى مىكند هنوز شب جمعه را نميداند .
صد سال جور و ظلم ملوك * به از دو روزه شرعام و فتنه و غوغاست .
( شنيدهام كه به . . . ) عمق . نظير : سلطان غشوم خير من فتنة تدوم .
صد ساله عبادت به تيزى نظير : ذهبت الدولة ببولة .
صد سر را كلاه است و صد كور را عصا . نهايت گريز و يا كاريست .
صد سفرهء دشمن بنهد طالب مقصود * باشد كه يكى دوست بيايد بضيافت .
سعدى .
صد سوزن سوز نگر يك چكش آهنگر . رجوع به : صد پتك . . . ، شود .
صدف آمد حروف و قرآن در * نشود مايل صدف دل حر .
سنائى . نظير :
شور است چو دريا به مثل ظاهر تنريل * تأويل چو لولوست بر مردم دانا .
ناصر خسرو .
رجوع به : عاقلانرا حلاوتى . . . ، شود .
صدف را بزرگى فزايد ز گوهر * ( زمانه بزرگى را از او يافت آرى . . . )
اديب صابر .
صدف ندارد قيمت مگر بدر خوشاب * ( هنر ندارد قيمت مگر بسيرت او . . . )
معزى .
صدقات آن بود كه خود بدهند * ( بعد از او گر يكى به صد بدهند . . . )
اوحدى .
صدق المرء نجاته . على عليه السلام . راستى مرد رستگارى اوست .
صدق اندرونى را توان دانست از سيما . * ( ز مهرش صبح ميزد دم مرا شد صدق او روشن
كه . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود .
صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست * ( طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى . . . )
سعدى . رجوع به : گر به سجده آدمى . . . ، شود .
صدق تو رهبر تو . نظير : النجاة فى الصدق . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود
صدقه بصدق است . جامع التمثيل :