صبر دوست بود * كسى كه بسته بود عقل را بوجه كمال .
( چرا بصبر نكوشم كه . . . )
منجيك .
صبر سوى كشف هر سر رهبر است * صبر تلخ آمد بر او شكر است .
مولوى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر كردن جان تسبيحات تست * صبر كن كانست تسبيح درست .
مولوى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر كن بر سفاهت جاهل * تا شوى سايس ولايت دل .
سنائى .
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج . * ( ما نمىگفتيم كم نال از حرج . . . )
مولوى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر كوتاه خدا سى سال است . نظير : خدا ديرگير است لكن سختگير است .
صبر مفتاح كارها باشد . از جامع التمثيل . رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبر نه باريست خوار هجر نه كاريست خرد * ( رخت دلم هرچه بود عشق بغارت ببرد . . . )
عمعق .
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند * بر اثر صبر نوبت ظفر آيد .
حافظ .
نظير :
انى رأيت و فى الايام تجربة * للصبر عاقبة محمودة الاثر
و قل من جد فى امر يطالبه * و استصحب الصبر الافاز بالظفر .
منسوب بعلى عليه السلام .
الصبر مطية الظفر . على عليه السلام . الشجاعة صبر ساعة . على عليه السلام .
و رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبورى ترا كامكارى دهد . گج . رجوع به : آن ميوه كه . . . ، شود .
صبورى مايهء فيروزى آمد * قويتر پايهء بهروزى آمد .
( . . . صبورى ميوهء اميدت آرد * صبورى دولت جاويدت آرد
بصبر اندر صدف باران شود در * بصبر از لعل و گوهر كان شود پر
بصبر از دانه آيد خوشه بيرون * ز خوشه رهروان را توشه بيرون
بصبر اندر رحم يك قطرهء آب * شود نه ماه را ماهى جهانتاب . )
. جامى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
صبى متشيخ . كودكى كه خود را چون پيران نمايد . تمثل : شيئان عجيبان هما ابرد من يخ شيخ يتصبى و صبى بتشيخ
صحبت ابلهان چو ديك تهى است * از درون خالى از برون سيهى است .
سنائى .