شير قالين . رجوع به : شير علم ، شود .
شير قالين دگر و شير نيستان دگر است . رجوع به : شير علم . . . ، شود .
شير كجا باشد جز در عرين . * ( علم كجا باشد جز نزد او . . . )
ناصر خسرو .
شير كه از بيشه درآمد نر و ماده ندارد .
شير گردن ستبر از آن دارد * كه رسولى بخرس نگذارد .
سنائى .
نظير :
ز آنست قوى شير به گردن كه بهر كار * از خود به تن خويش رسولست و فرسته .
قطران ؟ رودكى ؟
پادشاه وحوش از آن باشد * كه به خود كار خود كند ضيغم .
ابن يمين .
عبالة عنق الليث من اجل انه * اذا ما دهاه الخطب قام بنفسه .
هيچكسرا تو استوار مدار * كار خود كن كسى بيار مدار .
سنائى .
شير گير شدن . جرى و گستاخ و بىپروا شدن .
شير مرغ . چيزى ناياب . تمثل :
پيوسته همى جفا نمائى تو مرا * از بردارى مگر تو ديوان جفا
آگاهى نيست از وفا هيچ ترا * اى جان پدر نه شير مرغست وفا .
فرخى .
اگر به مثل شير مرغ خواستى در وقت حاضر كردى ، ابو الفضل بيهقى . روباه انديشه كرد كه من جگر بط چگونه بدست آرم چه گوشت آن مرغ از شير مرغان بر من متعذرتر مينمايد . مرزباننامه .
جان صرف كند در آرزويم * گر خود همه شير مرغ جويم .
خاقانى .
شير مرغ و جان آدم . هرچه از خوردنى در تصور آيد . و رجوع بفقرهء قبل شود .
شير نر تنها بود هرجا و خوكان جفت جفت * ( . . . ما همه جفتيم و فرد است ايزد جانآفرين . )
منوچهرى . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
شير نر و ماده ندارد .
شير نگه كى كند سوى يكى لاغرى * ( توسن ايام را راى تو تحسين نكرد . . . )
ظهير .
نظير :
شير عرين كجا نگرد سوى لاغرى .
ظهير .
شير و گرگ و روبهى بهر شكار * رفته بودند از طلب در كوهسار . . .
. . . گاو كوهى و بز و خرگوش زفت * يافتند و كار ايشان پيش رفت
گفت شير اى گرگ اينرا بخش كن * معدلت را نو كن اى گرگ كهن
. . . * . . .
گفت ايشه گاو وحشى آن تست * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست