بگو كين خاندان ملك تا كى * بپايست و نخواهد گشت زايل
بپاسخ اينچنين گفتند فرمود * كه تا مر خلق را عدل است شامل .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
شنيدستى آن داستان مهان * كه از پيش بودند شاه جهان
كه چون بخت پيروز ياور بود * روا باشد ار يار كمتر بود .
فردوسى .
شنيدم ز داناى فرهنگ دوست * كه زى هركس آئين شهرش نكوست .
اسدى .
شنيدن چو ديدار نيست * ( اگر هست خود جاى گفتار نيست و ليكن . . . )
فردوسى .
رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
شنيدن چو ديدن نباشد درست * ( گمانست در هر شنيدن نخست . . . )
اسدى .
رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
شنيدن كى بود مانند ديدن . * ( ترا ديديم و يوسف را شنيديم . . . )
نظير :
با ديده اعتبار نباشد شنفته را .
قاآنى .
شنيدن چو ديدار نيست .
فردوسى .
شنيدن جو ديدن نباشد درست .
اسدى . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
شنيده سخنها فرامش مكن * كه تاج است بر تخت دانش سخن .
فردوسى .
شو تا قيامت ايدر زارى كن * كى رفته را بزارى بازآرى .
رودكى .
شوخ چشمى زيان ايمان است * شرم ديده زبان ايمان است .
سنائى .
شوخى را زير لحاف ميكنند . در جواب آنكه گويد شوخى كردم ، به صورت مزاح و انكار گويند .
شوخى شوخى آخرش جدى مىشود ( يا ) ، بجدى ميكشد . نظير : المزاح مقدمة الشر .
قابوسنامه . و ان الشر مبدأه كلام . باد باران آورد بازيچه جنگ . بازى بازى آخرش جدى مىشود .
بطيبت كردن از شمعى فروزى * از آن طيبت چو شمعى هم بسوزى .
عطار .
شود از جهل مرد كاهل و سست * دانش او را دلير سازد و چست .
اوحدى .
شود از علم زنده جان نادان * ( ز نطق عيسوى گيرد نشان جان . . . )
پورياى ولى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
شود بىدرم شاه بيدادگر * تهيدست را نيست زور و هنر .
فردوسى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
شود پديد چو گوهر ز تيغ مردم را * شكوه و فر و بزرگى كه در تبار بود .
رفيع الدين لنبانى .