شمع تاجر آنگه است افروخته * كه بود رهزن چو هيزم سوخته .
مولوى .
شمع در پيش شمس نفروزد * ( مرد دين را شريعت آموزد . . . )
سنائى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
شمع در هنگام مردن خانه روشن مىكند .
شمع را از دو طرف نسوزانند .
شمع را پشت در گذاشت . روزش برسيد .
شمع را پشت و رو نمىباشد . تمثل
شمعى و نور از تو رسد جمع را * پشتى و روئى نبود شمع را .
جامى .
شمع را چيست بهره از صرصر * بجز اين كز سرش برد افسر .
از خزان و بهار كاشف شيرازى .
شمع را كه سرگيرند روشنتر شود .
شمع شبافروزى كاشانه راست * نز پى آتش زدن خانه راست .
امير خسرو رجوع به : ترا تيشه دادم . . . ، شود .
شمع علمى به پيش كور مسوز * تيغ عقلى بدست مست مده .
خاقانى .
رجوع به : تيغ دادن در كف . . . ، شود .
شمعى كه بود ز روشنى دور * ندهد بچراغ ديگرى نور
( با هركه نه دولتى است منشين * كز سركه نگشت كام شيرين . . . )
امير خسرو رجوع به : ذات نايافته . . . ، شود .
شناسنده بايد خداوند تاج * كه تاراج را نام ننهد خراج
( . . . مبين كز ستم خيزدت عبره پيش * كه نتوان بره خورد چون مردميش
چو كردى درخت از پى ميوه پست * جز آن ميوه ديگر نيايد بدست .
امير خسرو .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
شنعت بود بخيه بر روى كار * ( برهمن شد از روى من شرمسار
كه . . . )
سعدى .
شنونده بايد عاقل باشد . با حكومت عقل ميدانستيد كه نسبت اين گفته به او يا به من تهمت است .
شنيده است كه زن آبستن گل مىخورد اما نميداند چه گلى
شنيدستم اين نكته از اوستاد * دم مرد جادو چو باده است و باد
كه آن هوشت از سر زدايد همى * كلاهت ز سر اين ربايد همى .
مرحوم اديب .
شنيدستم كه عبد الله طاهر * پدر را گفت كى فخر اماثل