شتر كه علف ميخواهد گردن دراز مىكند . جامع التمثيل : رجوع به : از تو حركت . . . ، شود
شتر كينه . آنكه در نگاهداشتن بغض و عداوت دشمنان بدل حد و اندازه نگاه ندارد
شتر گاو پلنگ . تركيبى نامتناسب .
شتر گربه . نازيبا . نامتناسب مثال :
در حيز زمانه شتر گربهها بسيست * گيتى نه يك طبيعت و گردون نه يكفن است .
انورى .
هست شتر گربهها در سخن من و ليك * گربهء او شير گير اشتر او پيلسا .
سيف اسفرنك .
برو از جان خود بردار اينبار * كه اشتر گربه افتاده است اين كار .
عطار .
بيتكى چند مىتراشيدم * زين شتر گربه شعر ناهموار .
انورى .
شمر چو باد شتر گربههاى حجرهء خاك * شتر در آب فناران و حجره آتشزن .
كاتبى .
اگر كاتبى در سخن گه گهى * بلغزد بر او دق نگيرد كسى
شتر حجره را گر نكو گفته ليك * شتر گربهها نيز دارد بسى .
امير امين الدين .
بدين حديث شتر گربه هم روا باشد * اگر به حضرت او اين صداع ننمائى .
مجير بيلقانى .
شتر گلو باش ( يا ) شتر گلو بايد بود . نظير : حرف را بايد هفت دفعه به دهان آورده فرو برد
شترمرغ است نه مىپرد نه بار ميبرد . رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
شتر نقارهخانه است . گفتههاى تو در او اثر نكند .
كودكى كو حارس كشتى بدى * طبلكى در دفع مرغان ميزدى
تا رميدى مرغ از آن طبلك ز كشت * كشت از مرغان سلامت مىگذشت
چونكه سلطان شاه محمود كريم * برگذر زد آن طرف خيمهء عظيم
با سپاهى همچو استارهء اثير * انبه و فيروز و صفدر ملكگير
اشترى بد كو بدى حمال كوس * بختئى بد پيشرو همچون خروس
بانك كوس و طبل به روى روز و شب * ميزدند اندر رجوع و در طلب
اندر آن مزرع درآمد آن شتر * كودك آن طبلك بزد در حفظ بر
عاقلى گفتش مزن طبلك كه او * بختى طبل است و با آتش است خو
پيش او چبود تبوراك تو طفل * كه كشد او طبل سلطان ببست كفل .
مولوى .
رجوع به : اشتر كه چار دندان . . . ، شود . . . ، و رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
شتر و ماهتاب و اعرابى شبگير اعرابى شتر گم كرد و چون ماه برآمد بيافت و ماه را بخدائى نيايش كردن گرفت .
تمثل .
هر چون نگرم [ ؟ ] من با كرم او * چون قصهء آن اشتر و ماهست و عرابى .
فرخى .