شدنى مىشود و غصه بما ميماند * ( رفتنى ميرود و آمدنى ميآبد . . . )
شراب ار خر خورد پالان ببخشد . رجوع به : الخمر تعطى من البخيل ، شود .
شراب خوردن پنهان به از عبادت فاش . تحريف شعر سعدى : گناه كردن . . .
شرابزده را شراب دواست . نظير : راحت كژدمزده كشتهء كژدم بود .
شراب كهن قويتر باشد .
خود قويتر مىبود خمر كهن * خاصه آن خمرى كه باشد من لدن .
مولوى .
شراب مفت را قاضى هم مىخورد .
شراب و خواب و رباب و كباب و تره و نان * هزار كاخ فزون كرد باز مى هموار .
ابو حنيفه اسكافى .
رجوع به : چه خورى چيزى . . . ، شود .
شرارى رساند بشهرى گزند . * ( خيالى بر آرد ز جانى دمار . . . )
رشيد ياسمى .
شر الناس من اكل وحده و ضرب عبده و منع رفده . حديث . نظير : تنهاخور برادر شيطان است .
شر الناس من يتقيه الناس . بدترين مردمان آن باشد كه مردمان از او بپرهيز باشند . على عليه السلام
شر اندك خوار مشمر زانكه اصل فتنهها * كاندر ايران است و در توران ز خون ايرج است .
ابن يمين .
رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
شر انديش هم بر سر شر رود * چو كژدم كه تا خانه كمتر رود .
سعدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
شرب آب و زيادت عطشان * علم باشد كه نيست سيرى از آن .
سنائى .
تعبير رؤياى آب و عطش علم است .
شربت از دست دلارام چه شيرين و چه تلخ * ( . . . بده اى دوست كه مستسقى از آن تشنهتر است . )
سعدى .
شربت بيمار آبست . آب بيمار را سازگارتر از هر شربت ديگر باشد .
شرح اين هجران و اين خونجگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر .
مولوى .
نظير : يار باقى صحبت باقى .
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت * ( عقل در شرحش چو خر در گل بخفت . . . )
مولوى .
شرح كشاف . نظير : يك كتاب كلينى .