گريزان چو باشى بشب باش و بس * كه تا بر پى از پس نيايدت كس .
اسدى .
الليل اخفى للويل . الليل جنة المهارب . الليل يوراى حضنا .
شب كوته و تو ملول و افسانه دراز . * ( شمعى و رخ خوب تو پروانهنواز
لعل تو مفرحيست ديوانه گداز * در راه توام زان نفسى نيست كه هست . . . )
سيد شمس الدين نسفى . خلاف ، شب دراز و قلند بيكار .
شب گربه سمور مينمايد * هند و بچه حور مىنمايد .
نظير :
شب خر كره طاوس مينمايد . شب پنبهدانه در مىنمايد . الليل اعور .
شب غلط بنمايد و مبدل بسى * ديد صائب شب ندارد هركسى .
مولوى .
شب گريزد چونكه نور آيد ز دور * پس چه داند ظلمت شب حال نور
( . . . پشه بگريزد ز باد بادها * پس چه داند پشه ذوق بادها . )
مولوى .
شب و روز را چاره بهره بپاى * يكى بهره دين را به پيش خداى
دگر باز تدبير و فرجام را * سوم بزم را چارم آرام را .
اسدى .
شبهاى چهارشنبه هم غش مىكند . باستهزاء ، و انكار علاوه بر آنچه شما از بدى جنس و بىدوامى قماش ميگوئيد عيوب ديگر نيز در آن هست .
شبه در بازار جوهريان جوى نيرزد . نظير :
چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد .
سعدى . منارهء بلند در دامنهء الوند پست نمايد . شمس در پيش شمع نفروزد . سنائى . رجوع به :
تيمم باطل است . . . ، شود .
شبهفروش چه داند بهاى در ثمين را * ( تو قدر فضل شناسى كه اهل فضلى و دانش . . . )
سعدى . رجوع به : خر چه داند . . . ، و رجوع به : آنكه بىچشم است . . . ، شود .
شب هر توانگرى بسرائى هميرود * درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست .
سعدى .
شبيخون بود پيشهء بددلان * از آن ننگ دارند جنگى يلان .
اسدى .
شبيخون نجويند گندآوران . * ( . . . كسى كو گرايد بگرز گران )
فردوسى .
شبيخون نه آئين مردان بود * ( كسى كو بلاجوى گردان بود . . . )
فردوسى .
شبيخون نه كار دليران بود * نه آئين مردان و شيران بود .
فردوسى .
شبيه الشئى منجذب اليه . نظير : و كل قرين بالمقارن يقترن . رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود .
شپش ار هست ناخنت هم هست * ( . . . كيك را گوشمال چون برجست . )
سنائى .
رجوع به : درد در عالم ار فراوانست . . . ، شود .