شرط است كه شرط را بپايان ببرند . رجوع به : العدة دين ، شود .
شرط الالفه ترك الكلفه . على عليه السلام . نظير : بين الاحباب تسقط الآداب .
شرط باشد آنكه دارد پير را عزت جوان * ( آسمان را اينچنين بخت تو بالا مىبرد . . . )
كاتبى .
شرط تقدير است امكان داشتن - * ( وهم ميگفت از قدر خواهد
شود شبهش پديد عقل گفتا . . . )
قاآنى . نظير : ارادهء خدا تعلق بر محال نگيرد .
شرط توانگرى انفاق و چارهء بينوائى شكيبائيست .
شرط عاشق نيست با يكدل دو دلبر داشتن . نظير : دو دلبر داشتن از يكدلى نيست .
شرط عقل است صبر تيرانداز * كه چو رفت از كمان نيايد باز .
سعدى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
شرط كافر چيست اندر كفر ايمان داشتن * ( شرط مؤمن چيست اندر خويشتن كافر شدن . . . )
سنائى .
شرط نيست كه هركه ار پادشاهى درماند كناسى كند ( پادشاهى بهتر از صرافى اما صرافى بهتر از كناسى و . . . و از صرافى دست بدارد . ) كيمياى سعادت .
شرط همه وقتى نبود لايق كشتى . * ( با طبع ملولت چكند دل كه نسازد . . . )
سعدى .
شرع به ظاهر حكم مىكند . نظير : الظاهر عنوان الباطن . فى وجه المال نعرف امرته .
پيغمبر مأمور به ظاهر بود .
شرع مستان را نيارد حد زدن * ( چونكه مستم كردهاى حدم مزن . . . )
مولوى قاعدهء فقهى است كه گويد : قبل از افاقه حاكم را اجراى حد شرب خمر نبايد كرد .
شرف المرء بالعلم و الادب لا بالاصل و النسب . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، و رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود .
شرف المكان بالمكين . نظير :
مر خاتم را چه نقص اگر هست * انگشت كهين محل خاتم .
خاقانى .
شرف سر فزون بود ز افسر * ( ثنا كنيم ترا و تو بهترى ز ثنا
هر آينه . . . )
اديب صابر .
شرف مرد بجود است و كرامت بسجود * هركه اين هر دو ندارد عدمش به ز وجود .
سعدى .
شرف مرد بعلم است شرف نيست بسال * ( . . . چه درائى سخن يافه همى خيره