( حوادث چون بدرگاهت رسيدند * نزايد نيز از ايشان فتنه و شر
كه . . . )
انورى .
شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گنه حديث ما بود دراز .
شبروان را آشنائيهاست با مير عسس * ( عشرت شبگير كن مى نوش كاندر راه عشق . . . )
حافظ .
شبروان راه حق را غول پندارد غوى * ( در شب تاريك حيرت مانده باشد روز و شب . . . )
سيف اسفرنگ .
شبرو طرار خيزد چون بيارامد عسس * ( زلف او رهزن شود چشمش چو گردد مست خواب . . . )
ظهير .
شبروى از رستم است خواب ز افراسياب * ( راى ملك صبحخيز بخت عدو روز خسب . . . )
خاقانى .
شب زمستان بود كپى سرد يافت * كرمكى شبتاب ناگاهى بتافت
كپيان آتش همى پنداشتند * پشتهء هيزم به دو برداشتند .
رودكى .
شب سر خواب و روز عزم شراب * نكند جز كه دين و ملك خراب .
سنائى .
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت * ( شنيدهاى تو كه محمود غزنوى شبدى
نشاط كرد و شبش جمله در سمور گذشت * يكى فقير در آنشب لب تنور گرفت
لب تنور بر آن مستمند عور گذشت * على الصباح بزد نعرهاى كه اى محمود . . . )
از شاهد صادق . نظير :
شبى خفت آن گدائى در تنورى * شهى را ديد مىشد در سمورى
زمستان بود و سرما بود بسيار * گدا با شاه گفت اى شاه هشيار
تو گرچه بىخبر بودى ز سرما * فرا سرآمد امشب نيز بر ما .
عطار .
شب سياه و گاو سياه . نظير :
اين وقعه شبى بود كه همرنگ نمودند * در ظلمت او دون و شريف و كس و ناكس .
اثير اخسيكتى .
شب شد و ارزان شد . جملهاى كه شبانگاه ميوهفروشان گويند و در نظاير نيز بمزاح گفته شود .
شب شود پنهان چو گردد نور خورشيد آشكار * ( شاه چون خورشيد رخشان است و دشمن چون شب است . . . )
معزى .
شب عيد است يار از من چغندر پخته ميخواهد * گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم .
شب عيد گدائيست . جامع التمثيل . نظير : عيد عيب است . عيد نيست عيب است .
شب غريبان دراز است . جامع التمثيل .
شب قلعهء مرد است . فرار در شب چون ايزوپى و داغ را نتوانند ديد بحزم نزديكتر است . نظير :