نظير ،
در نوميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سفيد است .
بعد نوميدى بسى اميدهاست * از پس ظلمت دوصد خورشيدهاست .
خدا گر ببندد ز حكمت درى * برحمت گشايد در ديگرى .
و رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
شب آبستن است تا چه زايد سحر . رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .
شبان اگر خواهد شير از بز نر دوشد . تمثل :
نابينا را عشق كند صاحب ديد * توفيق از اوست ما بقى گفت و شنيد
آرى مثلست اينكه دلش گر خواهد * شير از بز نر شبان تواند دوشيد .
قدسى .
شبان چون شد خراب از بادهء ناب * رمه در معدهء گرگان كند خواب .
امير خسرو . نظير :
تو بديدستى كه در بزم شراب * مست آنكه خوش شود كوشد خراب .
مولوى .
شبان چونكه بگرفت درنده گرگ * اگر زنده ماند نباشد سترگ .
فردوسى .
رجوع به : دشمن چو بدست آمد . . . ، شود .
شبان چونكه شد از ميانه برون * فتد گله ناكام دام اندرون .
مرحوم اديب .
شبان سير بايد و گرنه بكين * مهين گوسپندى زند بر زمين .
اسدى .
شبان كز ميان شد چه باشد رمه * ( بزخمش فرازيد بازو همه . . . )
اسدى .
شبان وادى ايمن گهى رسد بمراد * كه چند سال بجان خدمت شعيب كند .
حافظ .
رجوع به : اگر مردى بده . . . ، شود .
شبانى كمانديش و دشتى بزرگ * همى گوسفندى نماند ز گرگ .
فردوسى .
شبانى كه او بر رمه شد سترگ * كشد گوسفندان چو او و چه گرگ .
اسدى .
شب از روز فرق نكردن . به علت ازدحام مصائب و رزايا خاطرى بغايت پريشان داشتن .
شب باشد هلاك جان بيمار * ( خوش است اين داستان در شان بيمار
كه . . . )
نظامى .
شب برو ورنه بخسبى شب رود * ( جهد كن تا صد گمان گردد نود . . . )
مولوى .
شب پردهء يك جهان تواند بودن * اما نتواند شررى پنهان كرد .
واعظ قزوينى .
شب پره را عنبر در گلوى ماند . تمثل .
مرغك خطاف را عنبر بماند در گلو * چون به خوردن قصد سوى عنبر شهبا كند .
منوچهرى .
نظير :
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت * ولى شكم به درد چون بگيرد اندر ناف .
سعدى .
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد * رونق بازار آفتاب نكاهد .
سعدى .