شارشك پيل را بسنان بر زمين زند * ليكن نه مرد پنجه و بازوى صرصر است .
اثير اخسيكتى .
شاعر استاخ باشد و كشخان * ( نكتهاى نيز ياد خواهم كرد . . . )
مسعود سعد .
شاعر چو رنجد بگويد هجا * بماند هجا تا قيامت بجا .
( كه . . . )
فردوسى .
شاعر دروغزن باشد . تمثل :
مثل زنند كه شاعر دروغگوى بود * خطاست بارى نزد من اين سخن نه صواب
بباب مدح خداوندگار و قصهء خويش * بجان پاك پيمبر كه نيستم كذاب .
سوزنى .
زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ .
ابن يمين .
و رجوع به : آنچه گويند شاعران . . . ، شود .
شاعر شعبان علم الدين بمرد * ( ساغر لاله بشكستند خرد . . . )
سيف اسفرنك . اين مصراع مانند مثلى بنظرم مىآيد چه هيچ اماره و علامت وجود علم الدين نامى شاعر با قيد شعبان در اين قطعه نيست ولى معنى آن بر من مجهول است .
شاعر و رمال و مرغ خانگى * هر سه تن جان ميدهند از گشنگى .
گشنگى لحنى در گرسنگى است .
شاعرى چيست بر در دونان * خانهء كرد و حكمت يونان .
اوحدى .
شاعرى نيست پيشهاى كه از آن * رسدت نان بتره تره بدوغ
( . . . زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ )
ابن يمين .
لا تحسبن الشعر فضلا بارعا * ما الشعر الا محنة و و بال
فالهجو قذف و الرثاء نياحة * و الذم عيب و المديح سوال .
رجوع به : آخر شاعرى . . . ، شود .
شاگرد اتو گرم ، سرد ميارم دشنام است گرم ميارم دشنام است . رجوع به :
از هر طرف كه . . . ، شود .
شاگرد را چه بهره ز استاد بيوقوف .
شاگرد رفته رفته باستاد ميرسد . از مجموعهء امثال طبع هند .
شاگردى كن كنون كه استاد نهاى * ( با دل گفتم چو در حضر شاد نهاى
وز بند زمانه يك دم آزاد نهاى * در تجربههاى دهر استادان را . . . )
از مقامات حميدى .
شال خودم است لارى مىپيچم .
شام خوردن بر كسى . مثال :
همين كه ايام شام خورد بر او * سنگ در شيشهء سحر فكنيد .
مجير بيلقانى .