رجوع به : پيش از آنكه دشمن بر تو . . . ، شود .
شاور صديقك فى الخفى المشكل * و اقبل نصيحة ناصح متفضل
و الله قد اوصى بذاك حبيبه * فى قوله شاورهم و توكل .
از العراضه .
رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .
شاوروهن و خالفوهن . حديث . اقتباس .
پيش خود مستشار گردانش * ليك كارى مكن بفرمانش .
اوحدى .
بگفتار زنان هرگز مكن كار * زنان را تا توانى مرده انگار .
ناصر خسرو .
گر ندانى ره هرآنچه خر بخواست * عكس آن را كن كه هست آن راه راست
شاوروهن پس آنگه خالفوا * ان من لم يعصهن تالف .
مولوى .
شاهان بتاب و بمردان مرد * بدينار شاهى توانند كرد
( كه . . . ) * شاهان پياده نسازند جنگ
( اگرچه بود كار دشوار و تنگ * كه . . . )
فردوسى .
شاهان سخن را ندارند خوار * ( چنين گفت كار آزموده تخار
كه . . . )
فردوسى .
شاهان را از دستوران بد بد رسد .
بد رسد گويند شاهان را ز دستوران بد * جز كنون اين داستانرا كس نيامد دلپسند .
قطران .
رجوع به : ز دستور بدگوهر . . . ، شود .
شاه اسپرم از گاه دو برگى پيداست . از شاهد صادق .
شاه اگر لطف بيعدد راند * بنده بايد كه حد خود داند .
شاهاندازى كردن . لاف زدن ، دربارهء خود گزاف گفتن .
شاهبازان بگه صيد نگيرند مگس * ( نكنم رغبت دنيا كه متاعيست قليل . . . )
ابن يمين
شاه با للهاش بازى مىكند . حريف رعايت قواعد بازيرا در موقعى كه بنفع او نيست نميكند .
شاه بايد غلام تن نبود * تا خطيبش دروغزن نبود .
سنائى .
شاه بايد كه گيرد از سر هوش * بر جهان چشم و بر رعيت گوش .
اوحدى .
شاه بد دل هميشه خوار بود .
( بر ميانه بود شه عادل * نبود شير شرزه اشتر دل
شاه پر دل ستيزهكار بود * . . . )
سنائى .
رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود .
شاه بيدار است حارس خفتهگير * ( . . . جان فداى خفتگان دل بصير . )
مولوى .
شاه تا زفت و بىخرد نبود * جفت او خود وزير بد نبود .
سنائى .