سپه را چه بايد ستاره شمر * بشمشير جويند گردان هنر .
فردوسى .
رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
سپه را ز شمشير بايد حصار * ( كه با بارهء دز شما را چكار . . . )
فردوسى . نظير :
چو دشمن به ديوار گيرد پناه * ز پيكار و كمينش نترسد سپاه .
فردوسى .
سپهر بلند ار كشد زين تو * سرانجام خشت است بالين تو .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
سپهريست شاهى و را مهرگاه * بروجش دزو اخترانش سپاه
عروسيست خوبيش باژو درم * سر تيغ پيرايه كابين قلم .
اسدى .
( مرا بيشتر قيرگون بود موى * چو سرو سهى قد و چون ماه روى . . .
شما را خماند همان روزگار * نماند خماننده هم پايدار . )
فردوسى .
سپيد دست . ستمگر . مثال :
شاهان عصر جز تو هستند ظلمپيشه * اينجا سپيد دستند آنجا سياه دفتر .
خاقانى .
دم خوشيم سحر ميدهد و گر نخورم * سپيد دست چو روزم چو صبحدم رسوا .
مجير بيلقانى .
ز بهر سقف عدوى سپيد دستش دان * كه شب ز چهره گليم سياه برسازد . . .
عمود نور بصبح سپيد دست دهد * نقاب قير بشام سياهگر سازد .
مجير بيلقانى .
خون جگر دهم بجهان سپيد دست * تا ندهد او بدست سيه عشوه ديگرش .
مجير بيلقانى .
سپيدكارى . ظلم ، ستم .
اگرچه موى سياه و سپيد هر دو يكيست * مرا كه فارغم از نازكى و برنائى
و ليك خوش نبود كز سپيدكارى خويش * ز ظلم موى سپيدم بخلق بنمائى .
مجير بيلقانى .
چون كس به روزه در تو نيارد نگاه كرد * از روزه چون حذر نكنى اى سپيدكار .
فرخى .
يا باش دشمن من يا دوست باش ويحك * نه دوستى نه دشمن اينت سپيدكارى .
منوچهرى .
سپيد كارا كردى دلم بعشق سياه * بگازرى درمانا نكو نبردى راه . . .
سپيدكار و سيهكار و دست و زلف تواند * تو بيگناهى از اين هر دواى ستيزهء ماه .
سوزنى .
خصم سپيدكار سيه ديدهء ترا * بادا سياه گشته بدود عذاب روى .
سلمان ساوجى .
ترا ز دهر سيه كاسه كار برنايد * تو با سپيدى اين روزگار برنائى .
سپيدى بزر اندر آهو بود * اگرچند در سيم نيكو بود .
اسدى .
ستاره بروز به كسى نمودن . كيفرى سخت به او دادن . باد افراه كار زشت او را به دو دادن . روز او را چون شب تيره كردن . تمثل :
اگرت بايد اين بچه بزايم من * وين نقاب از تن و رويش بگشايم من
گر نبايدت بزادن نگرايم من * همچنين باشم نازاده بپايم من