تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 943

مساهمون:

ص٩٤٣
نظير : الشكر دين . من شكر القليل استحق الجزيل .
شكر نعمت نعمتت افزون كند * كفر نعمت از كفت بيرون كند سپاهست و ساز است و مردان مرد * دگر كار بخت است روز نبرد .
اسدى .
سپاهى كه جانش گرامى بود * از او ننگ خيزد نه نامى بود .
سعدى . رجوع به : آنكه جنگ آرد . . . ، شود .
سپاهى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را كه نام‌آور انرا بكشت .
سعدى .
سپاهى كه كارش نباشد ببرگ * چرا دل نهد روز هيجا بمرگ .
سعدى . نظير :
ملك را بود بر عدو دست چير * چو لشكر دل آسوده باشند و سير .
سعدى .
چو دارند گنج از سپاهى دريغ * دريغ آيدش دست بردن به تيغ .
سعدى .
بهاى سر خويشتن ميخورند * نه انصاف باشد كه سختى برند .
سعدى .
چه مردى كند در صف كارزار * كه دستش تهى باشد و كارزار .
سعدى .
زر بده مرد سپاهى را تا سر بدهد * وگرش زر ندهى سر بنهد در عالم .
سعدى .
اذا شبع الكمى يصول بطشا * و خاوى البطن يبطش بالفرار .
سعدى .
برنج از كجا بازماند سپاه * كه هستند پروردهء پادشاه .
فردوسى .
سپهبد كه باشد نگهبان گنج * سپاهى از او سر به‌پيچد برنج .
فردوسى .
چون دل لشكر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان كار چو پيش آيدش بود كه به ميدان * خوارى بيند ز خوار كردهء ايوان .
ابو حنيفهء اسكافى .
رعيت از تو چو بايسار شود * از براى تو جان‌سپار شود چون نيابد يسار بگريزد * با عدوى تو بر بياميزد .
سنائى . پادشاهى به زور باشد و مرد . سپر افكندن سپر انداختن . تسليم شدن . اعتراف بغلبهء خصم كردن .
راست گفتى هزيمتى هستند * خسته و جسته و فكنده سپر .
فرخى .
پيران روزگار سپرها بيفكنند * در صف عزم چون بكشى خنجر دها .
مسعود سعد .
مبارزان بگريزند و بفكنند سپر * چو روز رزم ترا عزم كارزار بود .
معزى .
سپر نيفكنم از خصم طاعن طناز * كه خصم نبود بىطاعتى و طنازى .
سوزنى .
چه عجب دارى ار فكنده سپر * شرم عثمان ز رعب پيغمبر .
سنائى . و طاهر بيكبارگى سپر بيفكند و اندازه بتمامى بدانست . ابو الفضل بيهقى .
ما سپر انداختيم گر تو كمان ميكشى .
سعدى .
دل سپر بفكند چون درد ترا درمان نداشت * عقل پى گم كرد چون گوى ترا ميدان نداشت .
مجير بيلقانى .
در نظرش تير سپر بفكند * وز فزعش كوه كمر بفكند .
خواجو .