وگر استيزه كنى با تو برآيم من * روز روشنت ستاره بنمايم من .
منوچهرى .
امير ابو الحسن تيره شد و خشم گرفت و گفت . . . و اللّه كه من ستاره بروز بديشان نمايم .
زين الاخبار .
ستاره را بالاى سر خود نميتواند ديد . نهايت حسود و رشگن يا بسيار متكبر و خودپسند است .
ستارهء سهيل است . دير دير او را توان ديدن . غيبتهاى او دراز و طويل باشد .
ستاره كوره ماه نميشه . كوره در تداول عوام مصغر كور با قصد تحقير است و نميشه در لهجهء طهرانيان نمىشود باشد . و مراد مثل آنكه ناقصى بدعوى جاى كاملى نتواند گرفت .
ستايشسرايان نه يار تواند * ملامتكنان دوستدار تواند .
سعدى .
رجوع به : از صحبت دوستى . . . ، شود .
ستايش نبرد آنكه بيداد بود * بتخت و بگنج مهى شاد بود .
فردوسى .
ستدن كار گدايان و بىهمتان باشد . كيمياى سعادت .
ستد و داد جز به پيشا دست * داورى باشد و زيان و شكست .
لبيبى .
نظير : نسيه آخر بدعوا رسيه . معاملهء نقد بوى مشك ميدهد .
ستر دل يك بار كى نتوان دريد * ( نامبين گفتم اين ابيات از آنك . . . )
مسعود سعد .
نظير : دل آدمى سفره نيست كه هرجا بتوان باز كرد .
ستم بر ستمپيشه عدل است و داد * ( جفا پيشگانرا بده سر بباد . . . )
سعدى .
نظير :
ترحم بر پلنگ تيزدندان * ستمكارى بود بر گوسفندان .
سعدى .
و رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
ستم بر ستمكاره آيد پديد * ( بجز جنگ را هيچچاره نديد . . . )
فردوسى .
رجوع به : آبادى ظلم . . . ، شود . و رجوع به از مكافات عمل . . . ، شود .
ستم در پى داد سردى بود * ( كم پرورده كشتن نه مردى بود . . . )
سعدى .
ستم را ميان و كرانه بود * ( . . . هميدون ستم را بهانه بود . )
فردوسى . ظلم را نيز غايتى است .
ستم مپسند از من بر تن خويش * ستم از خويش بر من نيز مپسند .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنچه بر خود نپسندى . . . ، شود .
ستمنامهء عزل شاهان بود
( چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سربپيچد ز داد
كند چرخ منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه
. . . * چو درد دل بيگناهان بود . )
فردوسى .