رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
ستودن ستمكاران مروت تباه كند . منسوب به بوزرجمهر . نقل از تاريخ گزيده .
ستودهء جاهلان جاهلان باشند . از قابوسنامه .
ستودهء جاهلان نكوهيدهء خواص بود . از قابوسنامه . نظير : حسنات الابرار سيئات المقربين .
ستوده كسى كو ميانه گزيد * ( . . . تن خويشرا آفرين گستريد . . . )
فردوسى .
رجوع به : اسب راه آنست . . . ، شود .
ستوده نباشد سر بادسار * بر اين داستان زد يكى هوشيار
كه گر باد خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى .
فردوسى .
رجوع به : سبكسر سبكتر . . . ، شود .
ستور را به پاى عقبه جو دهند سود ندارد . تمثل : و اگر پندارى فردا توبهء تو آسانتر خواهد بود از امروز اين از جهل است كه هرچند تأخير بيش كنى دشوارتر بود .
آنگاه چون بمرك نزديك شد چنان بود كه . . . از كيمياى سعادت . نظير : جو پاى كتل سود ندارد .
ستور لگدزن گرانبار به * ( چه نيكو زده است اين مثل پير ده . . . )
سعدى .
ستورى گوهرى بايد تك ناورد و جولانرا * ( سوارى كاردان بايد صف پيكار و كوشش را . . . )
معزى .
ستون بزرگيست آهستگى * ( همان بخشش و داد و شايستگى . )
فردوسى .
ستون خانه شكستى فرود آن منشين * طناب خيمه گسستى نشيب آن مگذر .
قاآنى .
نظير :
يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نظر كرد و ديد
بگفتا گر اين مرد بد مىكند * همانا كه با نفس خود مىكند .
سعدى .
در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى بايست .
سعدى .
ستون خرد بردبارى بود * چو تيزى كنى تن بخوارى بود .
فردوسى .
رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود .
ستون خرد داد و بخشايش است * ( . . . در بخشش او را چو آسايش است .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . و رجوع به احسان همه خلق . . . ، شود .
ستيزآورى كار اهريمن است * ستيزه بپرخاش آبستن است .
اسدى .
رجوع به : اللجاج شوم ، شود .
ستيزه بپرخاش آبستن است * ستيزهگرى كار اهريمن است .
اسدى .
ستيزه به جائى رساند سخن * كه ويران كند خانهاى كهن .
فردوسى .
رجوع به : اللجاج شوم . . . ، شود .