سبكسار شادى نمايد نخست * بفرجام كار اندر آيد درست .
فردوسى .
سر مردمى بردبارى بود * سبكسر هميشه بخوارى بود .
فردوسى .
از گرانسنگى گنجور سپهر آمده كوه * وز سبكسارى بازيچهء باد آمد خس .
سنائى .
ستوده نباشد سر باد سار * بر اين داستان زد يكى هوشيار
كه گر باد خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى .
فردوسى .
سبكسار مردم نه و الا بود * اگرچه گوى سرو بالا بود .
فردوسى .
بر سبكسر نشايد ايمن بود * كه سبكسر بسر درآيد زود .
اوحدى .
باد سر خاكسار خواهد بود * باد خور خاك خوار خواهد بود .
اوحدى .
سنگ بجاى خودش سنگين است .
سبكسر هميشه بخوارى بود * ( سر مردمى بردبارى بود . . . )
فردوسى . رجوع به :
فقرهء قبل شود .
سبك ويران شود شهرى به دو مير * ( كنون پيش آمدت اين ياوه تدبير . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : دو پادشاه . . . و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
سبل گيرد آن ديده از آبشور * كه دارو ستاند ز كحال كور .
امير خسرو .
سبو بدوش و صراحى بدست و محتسب از پى * نعوذ بالله اگر پاى من به سنگ برآيد .
وحشى .
سبو به راه آب ميشكند .
سبو هميشه از آب سالم نميآيد . تمثل :
همه كس راز داريرا نشايد * درست از آب هر كوزه نيايد .
ناصر خسرو .
نبايد كه ما را شود كار سست * سبو نايد از آب دايم درست .
نظامى .
مكن اندر روش قدمها سست * تا به يارى سبو ز آب درست .
اوحدى .
دلو هميشه از چاه درست برنيايد .
سبوى خاليرا بسبوى پر مزن با قويتر مستيز .
سبوى نو آب خنك دارد . تمثل : خنك دارد سبو تا نو بود آب .
گويند سردتر بود آب از سبوى نو * گرم است آب ما كه كهن شد سبوى ما .
منوچهرى .
سبوئى كه سوراخ باشد نخست * نموم و سريشم نگردد درست .
نظامى .
نظير : جامهاى كه شد پاره وصله برنميداره .
سبيلش را چرب كردن . به او رشوه دادن .
سبيلش آويزان شدن . پس از يأس از مقصودى برآشفتن .
سپاسدار باش تا سزاوار نيكى باشى . ( كه گفتهاند . . . ) مرزباننامه .