زنخ نرم داشتن . مساعد و همراه يارام و مطيع بودن . مثال :
مركب من بود زمان پيش از اين * كرد نتانست ز من كس جداش . . .
تا بمرادم زنخش نرم بود * پاك صواب است تو گفتى خطاش .
ناصر خسرو .
زن خوب و فرمانبر و پارسا * كند مرد درويش را پادشا .
رجوع به : اگر پارسا باشد . . . ، شود .
زن خود بوسيدن پنبه جائيدن است . جامع التمثيل .
زندان زيبا نشود گرچه بپوشند به ديبا . * ( زندان تو آمد بسزا اين تن و . . . )
ناصر خسرو .
زندان نه همى دزد و دغا را بند است * آنان را بند و ديگرانرا پنداشت .
( دنيا كاهلش اسير چون و چند است * عبرتگه مردم سعادتمند است . . . )
سحابى .
بيت مثلى اين رباعى را بنام واعظ قزوينى نيز ديدهام .
زند بر هركسى فصاد صد نيش * ولى دستش بلرزد بر رگ خويش .
نظامى
زندگانى بمراد همه كس نتوان كرد * ( خاطرى چند اگر از تو بود شاد بس است . . . )
صائب .
نظير : رضاى دوست بدست آرو ديگران بگذار .
زندگانى چو نبودش حاصل * مرد عاقل در آن نبندد دل .
سنائى .
زندگانى چه كوته و چه دراز * نه در آخر بمرد بايد باز
( . . . هم به چنبرگذار خواهد بود * اين رسن را اگرچه هست دراز .
خواهى اندر عنا و شدت زى * خواهى اندر نشاط و نعمت و ناز
خواهى اندكتر از جهانبپذير * خواهى از رى بگير تا بحجاز
اين همه بود و باد تو خوابست * خوابرا حكم نى مگر بمجاز
اينهمه روز مرگ اگر بينى * نشناسى ز يكدگرشان باز
ناز اگر خوابرا سزاست به شرط * نسزد جز تو را كرشمه و ناز . )
رودكى .
زندگيست در كنف تيغ * ور نيست در طريق دگر نيست .
( هان . . . )
كمالى .
زندگيرا زوال در پيش است * زندهء بىزوال يزدان است .
اديب صابر .
زندگى گنجيست كش روز و شبان دزدد سپهر * با چنين دزدى نيايد ابيضى و اخضرى .
حضرت اديب .
زنده بگور شدن . مثال :
از خاك مراد هند تا گشتم دور * شد ديدهام از مشت پشيمانى كور
حب الوطنم گرفت دامن ورنه * عاقل نرود بپاى خود زنده بگور .
آقا هدايت اللّه .
رجوع به : بپاى خود بگور . . . ، شود .