زنده بلا بس نبود مرده بلا باشد دگر . جامع التمثيل .
زنده بلا مرده بلا . رجوع به : مثل قبل شود .
زنده به مرده مشو اى ناتمام * زنده تو كن مردهء خود را بنام
( . . . زنده كن مرده مسيحا فر است * وآنكه دم از مرده برآرد خر است . )
امير خسرو .
رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود .
زنده كند پدر را فرزند نيكنام * ( . . . نام پدر تو از پسر خويش زندهدار . )
سوزنى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
زنده كه عاشق نبود زنده نيست * ( زندگى عشق عجب زندگيست . )
جلال الممالك .
زنده توان داشتن چراغ بروغن * ( دولت تو روغن است و ملك چراغ است . . . )
فرخى .
زنده را بتوان كشت كشته را زنده نتوان كرد . از نصيحة الملوك غزالى . رجوع به :
ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
زن راضى مرد راضى گور پدر قاضى . گج .
زن را نيست كامى خوشتر از مرد * ( خداى ما سرشت ما چنين كرد
كه . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : زنان را نيست چيزى . . . ، شود .
زن رضا شلخته است زنها همه چنينند . نقص و عيب عام است و هيچيك را بر ديگرى حق عيبجوئى نيست .
زن زن ز وفا شود ز زيور نشود . * ( . . . سرسر ز دها شود ز افسر نشود
بىگوهر گوهرى ز گوهر نشود * سگ را سگى از قلاده كمتر نشود . )
سنائى .
زن سليطه سگ بىقلاده است . جامع التمثيل .
زن سليطه شوهر مرد است . جامع التمثيل .
تمثل :
نيست از مردى عروس دهر را گشتن زبون * زن كه فائق بود بر شوهر بمعنى شوهر است .
جامى .
زن فزونتر ز مردش بود خواستن . * ( كه مرد از براى زنانست و . . . )
فردوسى .
زن كنى خانه بايد و پسكار * بعد از آن بنده و ضياع و عقار
ملك را آب و بندگان را نان * خانه را خرج و خرجرا مهمان
طفل كوچك چو بهر نان بگريست * چه شناسد كه نحو و منطق چيست
ميل كودك بگردكان و مويز * بيش باشد كه بر خداى عزيز .
اوحدى .
زن كه رسيد به بيست بايد بحالش گريست . اين مثل كه مىگويد زن پس از بيست سالگى طراوت جوانى را از دست دهد گزافه و در رديف اكاذيب است چه كمال حسن زن بىهيچ شبهه در نزديكى اين سن آغاز مىشود .
زن كه كه فائق بود بر شوهر بمعنى شوهر است * ( نيست از مردى عروس دهر را