تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 920

مساهمون:

ص٩٢٠
راست گويند . . . * برنيايد كس با مكر زنان هرگز بر هوا رفتى چون مريم بىمعجز * يا چو قارون به زمين وين نبود جايز . )
منوچهرى .
زنانرا نيست چيزى بهتر از شوى * ( هم‌اكنون باز گردو ويس را گوى . . . )
ويس و رامين . نظير :
زنان را بود شوى كردن هنر * بر شوى زن به كه نزد پدر .
اسدى .
خداى ما سرشت ما چنين كرد * كه زن را نيست كامى بهتر از مرد .
ويس و رامين .
زنى گر جهانشد بفرمان اوى * بر او بر نباشد گرامى چو شوى .
فردوسى .
زن ار چند با چيز و با آبروى * نگيرد دلش خرمى جز بشوى .
اسدى .
زن از شوى و مردان به فرزند شاد .
اسدى .
زن پاك را بهتر از شوى نيست .
فردوسى .
زنانرا همين بس بود يك هنر * نشينند و زايند شيران نر ؟ زنان گفتار مردان راست دارند * بگفت خوش تن ايشان را سپارند .
ويس و رامين . رجوع به : زن ارچه زيرك . . . ، شود .
زنان نازك دلند و سست رايند * بهر خو چون برآريشان برآيند .
ويس و رامين . رجوع به : زن ارچه زيرك . . . ، شود .
زن ارچند با چيز و با آبروى * نگيرد دلش خرمى جز بشوى ( . . . چو نيمه است تنها زن ارچه نكوست * دگر نيمه‌اش سايهء شوى اوست . )
اسدى . رجوع به : زنان را نيست چيزى . . . ، شود .
زن ارچه دليرست و با زور دست * همان نيم مرد است هر چون كه هست
اسدى .
زن ارچه زيرك و هشيار باشد * زبون مرد خوش‌گفتار باشد ( زنان نازك‌دلند و سست رايند * بهر خو چون برآريشان برآيند زنان گفتار مردان راست دارند * بگفت خوش تن ايشان را سپارند . . . * . . . بلاى زن در آن باشد كه گوئى * تو چون خور روشنى چون مه نكوئى ز عشقت من نژند و بيقرارم * ز درد دل هميشه زار وارم نزارى روز و شب فرياد خوانم * چو ديوانه بدشت و كه دوانم اگر رحمت نيارى من بميرم * در آن گيتى ترا دامن بگيرم ز من مستان ز بىمهرى روانم * كه چون تو مردمم چون تو جوانم زن ارچه خسرو است از شهريارى * و يا چون زاهدان پرهيزكارى بر آن گفتار شيرين رام گردد * نينديشد كز آن بدنام گردد . )
ويس و رامين .