در ديدن من كه را بود رغبت بيش * من خود چو همى گريزم از ديدن خويش .
جوهرى مستوفى .
حور با تو چگونه پردازد * حور با گنده پيركى سازد .
سنائى .
كه دوشيزه جفت جوان بايدش * بكش اندرون مهربان بايدش .
حضرت اديب .
دختر دوشيزه را شوى دوشيزه بايد . شهربانو ، دختر يزدجرد شهريار عليها سلام .
زن چو بيرون رود بزن سختش * خودنمائى كند بكن رختش
ور كند سركشى هلاكش كن * آب رخ ميبرد بخاكش كن .
اوحدى
زن چو خامى كند بجوشانش * رخ نپوشد كفن بپوشانش .
اوحدى .
زن چو دارى مرو پى زن غير * چو روى در زنت نماند خير
هرچه كارى همان درود توان * در زيانكارگى چه سود توان
( . . . زن كنى داد زن ببايد داد * دل درافتاد تن ببايد داد
آنكه ششماه در سفر باشد * دوى ديگر به راه در باشد
چار در شهر روز مى خوردن * شب خرابى و جنگ و قى كردن
دل ببازارها گرو كرده * كهنه را هشته قصد نو كرده
بوده خاتون بانتظارش روز * او بخفته بخستگى چون يوز
اين گنه را كه عذر داند خواست * وين تحكم بمذهب كه رواست
كدخدائى چنين بسر نرود * زن از اين خانه چون بدر نرود ؟
بشر ( كذا ) در روم و تاجر اندر هند * چون نيايد به خانه فاجر رند
در سفر خواجه بىغلامى نيست * بى مى و نقل و كاس و جامى نيست
پيش خاتون جز آب و نان نبود * وانچه اصل است در ميان نبود
اين نه عدل است اين نه داد ايمرد * نام خود را مده بباد ايمرد
به از اين كرد بايد انديشه * تا نيايد شغال در بيشه
تو كه مردى نميكنى صبرى * چون كنى بر زنى چنين جبرى
خواجه چون بىغلام دم نزند * زن پاكيزه نيز كم نزند . . . )
اوحدى .
زن چو مار است زخم خود بزند * بر سرش نيك زن كه بد بزند
نه بحجت توان به راه آورد * نه باقرار در گناه آورد
نه بسوگند راستكار شود * نه به پيمان و عهد يار شود
( . . . تا كه باشى بود در آغوشت * چون برفتى كند فراموشت
گر جوى خرج سازى از مالش * نرهى تا تو باشى از نالش . )
اوحدى .
زنخ زدن . بىحاصل و پرگفتن . مثال :
حاسدان را تو گو زنخ ميزن * ختم شد نظم و نثر بر تو و من .
سنائى . نظير : چانه زدن .